دلم برای خودم تنگ شده...

روزها که چنین شتابان می گذرد...بیشتر از همیشه دلم برای خودم تنگ میشود.

زندگی در آمریکا برخلاف آنچه فکر میکردم برای من نبود و نیست.

یاد روزهای اولی افتاده ام که با چمدان و دل پر اضطرابی دل از گذشته ام بریدم و راهی آمریکا شدم.یاد آدمهایی افتاده ام که خاکستری نگاهشان و سردی قلبشان دلم را به سختی لرزاند.

یاد روزی که ساعت 11 شب خسته از کارم در فروشگاه لباس بیرون آمده بودم و آخرین اتوبوس از جلویم گذشت و من در خیابان خلوت و ظلمات مانده بودم چگونه خودم را به خانه برسانم.

یاد روزی که در شهر گم شده بودم و در دمای بالای 40 درجه کنار بزرگراه دو ساعت راه میرفتم و مردم متعجب نگاهم میکردند که این زن تنها کنار اتوبان چه میکند.

دو سال از زمانی که به اینجا آمده ام میگذرد و من آموخته ام زندگی کنم بدون توقع ذره ای حمایت از به ظاهر دوست ها.

***************************

 من اینجا هستم...زنی در آستانه میانسالی ...در قاره آمال آرزوها...

من اینجا هستم...سقفی بالای سرم هست- در خیابان اول پایتخت تگزاس آمریکا...ولی هنوز خانه ام را همان خانه قدیمی پدری ام در پایتخت ایران میدانم.

و من اینجا هستم...کاری دارم در آمریکا...در شرکتی نقشه میکشم برای پروژه های زیست محیطی ولی هنوز کارم را همان پژوهش و نوشتن کتاب به زبان فارسی می دانم. نوشته هایی که ارزششان هیچوقت مادی نشد و همیشه معنوی ماند.

و من اینجا هستم..درس می خوانم در آمریکا...روزهایی که نقشه به بغل از پله ها بالا و پایین میدم..و هراس از اینکه دیر به سر کارم نرسم و دلواپس که وقت نکرده ام برای امتحان امروز حتی صفحه ای درس بخوانم.

و من اینجا هستم...روزهایی که به سرعت باد سپری میشوند...و من از صبح تا شب در حال دویدن و دویدن و دریغ از لحظه ای برای خود بودن و برای خود زندگی کردن...

و من اینجا هستم..زنی در آستانه میانسالی...زنی که زمانی عارف بود و سالک...در محضر استادی درس سیر و سوک میخواند و خدا مشق میکرد...ولی آمریکا با همه دغدغه هایش روح او را بلعید...اینک زندگی مادی برای او مشق آب و نان مینویسد و زندگی معنوی اش سالهایت که در پشت صفحه خاطرات خاک میخورند...

و من اینجا هستم زنی در آستانه میانسالی..میداند که از کجا آمده است و آمدنش یهر چیست؛اما ....!!!

/ 5 نظر / 71 بازدید
سحر ص

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش دلتنگتم فرشته جونم

پلنگ زخمی

گم و گور نشدن و مبتلا نشدن به درد بی دردی مرد میخاد...انسان میخاد...یه عاشق وفادار میخاد...

امیر

و من اینجا هستم زنی در آستانه میانسالی..میداند که از کجا آمده است و آمدنش یهر چیست؛اما ....!!! مطالب وبلاگت را خواندم خیلی دلم گرفت.من احساس مشترکی با شما دارم.نگران نباش روزهای تنهایی به پایان میرسد.شما تنها نیستی من به شما فکر می کنم. فرشته ی عزیز به من سر بزن ، فرشته جان(دوستت دارم،دوست عزیز) لطفا اگر خواستی برام پیامی بذاری با نام الهه مهر بذار امیر-ایران

امیر

«قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدانیستم که بشنوی یاچیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من دردمشترکم مرافریادکن درخت باجنگل سخن میگوید علف باصحرا ستاره باکهکشان ومن باتو سخن میگویم نام ات رابه من بگو دستت رابه من بده حرفت رابه من بگو قلبت رابه من بده من ریشه های تو رادریافته ام بالبانت برای همه لبها سخن گفته ام ودستهایت بادستان من آشناست دستت رابه من بده دستهای توبا من آشناست ای دیریافته با توسخن میگویم بسان ابر که با طوفان بسان علف با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بها ر یسان درخت که باجنگل سخن میگوید زیراکه من ریشه های تورادریافته ام زیراکه صدای من باصدای توآشناست»

مهدی

دیگران سعیشان است به لطایف الحیل وارد دنیایت شوند, کند و کاوی در خلوتت داشته باشند. خوب که از صندوقچه اصرارت آگاه می شوند ره توشه ایی از آن می گیرند و با اجازه خودشان خارج می شوند. در این رهگذر فقط تنها اثرشان رد پایی است روی دلبافته هایت که در گذر زمان متاثرت می کند. آنها اندیشه نمی کنند رفت و آمدشان چگونه خلوت دلت را بهم می ریزد. براستی چرا؟!!!