علی و حوضش

 

یکی بود یکی نبود
اون قدیما.. یه حوض کوچیک و قشنگی توی شهر قصه ها وجود داشت که همه میدونستن صاحبش علی بود..اون روزا آوازه علی و حوضش توی تمام شهر پیچیده بود و هرکی علی و حوضش رو میشناخت وقت و بی وقت می یومد و سفره دلش رو کنار حوض علی پهن میکرد و علی هم همیشه آرام وصبور به درد دل هاشون گوش میداد و غمخوارشون میشد
ولی یه روز کسی سراغ علی نیومد و علی نگران شد که چه اتفاقی برای اهالی شهر افتاده...پاشنه کفشش رو ور کشید و راه افتاد توی شهر و دید که همه مردم شاد و خرم توی شهر گل میگن و گل میشنون...دلش گرفت وقتی دید دیگه کسی حواسش به علی نبود... علی قصه ما سرش و انداخت پایین و برگشت کنار حوضش...وقتی چشمش به اون سفره بزرگ و سنگین کنار حوض افتاد اشک توی چشاش جمع شد...آخه اون سفره دل خودش بود که هیچوقت باز نشده بود...

علی و حوضش یواش یواش از یاد مردم شهر رفت و اینطوری بود که بعد از اون توی شهر قصه ها فقط علی موند و حوضش و ...

فرشته.12 Dec 

/ 2 نظر / 97 بازدید
سمانه

سلام آرام جان خيلي دوست داشتم قصه ي علي وحوضش را، وچقدر شبيه با امثال ماهاي كه وقتي غم راديم سراغ از هم مي‌گيريم وكلي گله وشكايت وغم و........... ووقتي كه روبه راهيم سراغ از اونها نمي گيريم چرا هميشه علي مي مونه وحوضش . دوستت دارم وبي شمار دلتنگت هستم.

مگه مهمه؟

این داستان را نمیخواهم تفسیر کنم ، حس زیبایی داشت. حس عجیب و به یادماندنی. حس غمی بی نظیر. غمی دوست داشتنی. خداوند مردم را لعنت کند! مردمی که من می شناسم نه مردمی که هستند. خداوند اصطکاک های احمقانه مان با جامعه را لعنت کند. آه! میخواهم گریه کنم! چه زیباست این داستان و چه غم زیبا و دوست داشتنی ای دارد! همیشه آخرش علی می مونه و حوضش.