روز موعود فرا رسید...دختر آب و خاک در لباسی همچون روحش سراسر سپید ؛ با تاج خاری بر موهای افشان شده اش توسط باد نورانی؛ و پاهایی زخمی از ناهمواری های زمخت روزگار؛ اما با قلبی لبریز از عشق و سبکبال از دنیا؛ دست در دست مهراوه به سوی قرارگاه عشق،  به سوی پیمان ابدی میرفت. 

در کنار رود تنسیم، زیر نور ماه و آوای فرشتگان؛ به مهراوه اش قول داد تا در شادی و غمها، بودن و نبودن ها، و نور و تاریکیها کنار مهراوه اش باشد؛ که نه...! کنار او بودن را به یاد داشته باشد.

 وقتی مهراوه بر او خندید و حلقه ی بندگی را بر روحش نشاند کنار گوشش آرام گفت: محبوبم! کمی اشتباه گفتی...زیرا بعد ازاین کنارت که نه! در درونت خواهم بود. بعد از این به یادم که نه...! خود من خواهی بود. این نیز نه!! زیرا وقتی عشق هست خودی نیست. پس از این دیگر نه تو نه من؛ فقط عشق...