یه وقتی دوست داشتم پسر می بودم. فکر میکردم اگه مرد آفریده شده بودم قدرت،اختیار و آزادی بیشتری داشتم. تا آخرای دوره ی دبستان همه ی دوستام پسر بودند. موهام همیشه کوتاه بود. با پسرهای همسایه توی کوچه دوچرخه سواری میرفتم و به جای عروسک بازی کلکسیون ماشین های کوچولوی سواری داشتم. یادش بخیر اون اتوبوس کوچولوی زردی که پسر همسایمون با نامردی ازم گرفت. یا اون  اولین خواستگارم تو سن هشت سالگی..که یکی از همبازی هام بود!!!

 

ولی آرزوی مرد بودن در من رنگ باخت. آروم آروم به دختر بودنم اخت گرفتم. تا همین اواخر که با اتفاقهایی که اطرافم می یوفته؛ واقعا دارم به این موجود جنس اول * با دید رقت آمیزی نگاه میکنم.

 همیشه شنیدم که مرد جنس اول بوده و زن بعد از او بوجود آمده. زن مکمل مرد بوده. مکمل این مرد ضعیف از لحاظ روحی و جسمی. کسی که همیشه نیاز داره مادری باشه که بهش محبت کنه و بعد همسری که نیازهای روحی و جسمیش رو برآورده کنه. کاش فقط همین بود. کاش واقعا به یک نفر اکتفا میکرد. این موجود سیری ناپذیر از شهوت. کسی که همزمان میتونه چندین نفر رو عاشقانه دوست داشته باشه!!!! کسی که حتی به عهد و پیمان ازدواجش هم پایبند نیست. کسی رو به همسری انتخاب میکنه...عاشقانه در آغوشش میگیره و بهش میگه که دوستش داره و همزمان به خیلیهای دیگه فکر میکنه و به خیلیهای دیگه عشق میورزه. و همزمان خیلی کارای دیگه میکنه.... 

 

 وقتی به چشمان معصوم اون زن که تمام عشقش رو به پای این مرد ریخت نگاه میکنم. وقتی لبخند قشنگ و اطمینان بخشش رو به شوهرش میبینم. وقتی میبینم که اون موجود لبریز از شهوت و گناه چطور نقاب پاکی و مردانگی و دینداری به چهره زده؛ دلم میگیره. مردی که عشقش رو به نیم نگاه دزدانه ای میبازه. مردی که شهوتش جلوتر از قلبش حرکت میکنه. مردی که  خیلی راحت صورتکهای جلف و براق رو به یکرنگی و پاکی ترجیح میده. مردی که فقط شعار میده که چنین و چنانه...ولی درونش پره از ضعفهای عطشناک و سیری ناپذیر جنسی... بی خود نیست که یوسف به خاطر اینکه به عنوان یه مرد از شهوتش گذشت به اسطوره ای بدل شد. مگه چند تا مرد وجود دارن که از شهوتشون به خاطر دین..همسر و اعتقادشون بگذرن؟!!! البته که به نام دین میتونن چند تا همسر...زن صیغه ای...و....داشته باشن. ولی اینها همه یه بهانست...بهانه ای ابلهانه واسه مجاز جلوه دادن اون چیزی که شده همه ی دین و ایمانشون!!!

 

خوشحالم که زنم!!! زنی که نمیتونه همزمان عاشق دو مرد باشه. زنی که مهرش بر شهوتش غلبه داره. زنی که قدرت بخشش داره حتی در مقابل لجام گسیختگی های مردی که دوستش داره.زنی که صبوره . زنی که وفاداری رو بلده.

 

دلم آتیش میگیره وقتی نگاه بی گناهت رو میبینم که از لجنزار درون مردت بیخبری. مردی که خودش رو عاشقت نشون میده و همه رو نجابتش قسم میخورن. دلم میسوزه واسه اون دل بی آلایشت که اینطور تو سینت می تپه واسه مردی که در ظاهر بهت میگه دوستت داره ولی توی دل ناپاکش، حتی مهر دوست صمیمیت رو هم جا داده. خدایا میبینی؟!! حتی دوست صمیمی همسرش...!! دلم میسوزه واسه اون شوقت برای هدیه گرفتن برای روز تولد شوهرت در حالی که اون مرد تو فکر هدیه گرفتن واسه ی... چقدر سخته دیدن و لب فرو بستن...

 اگه اینه اون جنس اول...؟!!! خوشحالم که جنس دومم... خوشحالم که زنم!!!

 ای خدا این بغض رهام نمیکنه. کاش میتونستم.....  

 __________________________________________________

*اگر از این نوع جنس اول ها نیستید پس مخاطب این متن هم نیستید.

به دلیل کامنتهای خصوصی که برای این بخش دریافت میکنم لازم دیدم  ذکر کنم که مخاطب این متن آقایون خوب،نجیب و جنس اعلا نبوده و نیست! اونایی که خوب هستن که خدا همینطوری خوب نگهشون داره و اونایی که خورده شیشه دارن هم که صد البته بعیده که با خوندن این متن به راه راست هدایت بشن :) 

شاید لازم باشه همینجا یاد کنم از مردهایی در زندگی من بوده و هستند و من واقعا به وجودشون افتخار میکنم. از کسایی مثل پدرم،برادرم،استادم و ... از صمیم قلب خوشحالم که همیشه نفسهای پاک، قدمهای نورانی و دلهای نجیبشون سرلوحه ی من تو زندگی بوده و هست.