مهراوه ام!

با تو از دلبستگی ها گفتم و سنگینی ها. با تو از مرداب گفتم و کوره راهها.با تو از تو گفتم؛ چگونه به تو بازگشتن. به توبه بازگشتن .به تو از سرگردانیها گفتم و آشفتگی ها...

 

و امروز استاد با من از تو گفت. او که همیشه حرفهای ناگفته..بغضهای فرو خورده و سوالهای مجهول و وا ماندگی هایم را بدون آنکه لب باز کنم یا کلامی گفته باشم می فهمد و می داند.

 

و استاد امروز از تو گفت و از سبک شدن و از پرواز...

 

امروز استاد بامن از راه میانبر، از صراط المستقیم گفت.

 

او باز گفت و بیادم آورد که نیاز به هیچ تقلایی برای بودن و بیاد آوردن تو نیست...به من آموخت که نیاز به عبادت های طولانی و ریاضت کشیدن و حتی نیاز به تلاش برای دیدن، شنیدن و لمس تو هم نیست. 

 

 آمدن تو به سادگی رخ خواهد داد؛ زمانی که عشق در من جاری باشد.

 

استاد با من گفت فرشتگان عشق ندانند ولی تو که دانی؛ انسانی! 

 

ولی آیا انسان یعنی فاعلِ عشق؟ آیا انسان یعنی مفعولِ عشق؟ نه! انسان یعنی فعل عشق. آیا انسان یعنی عاشق؟ آیا انسان یعنی معشوق؟ نه!  انسان یعنی خودِ عشق! 

 

خود عشق یعنی عشق به همه، با این آگاهی که بیشتر اوقات عشق تو بی بازگشت خواهد ماند. خود عشق یعنی به خود در درون دیگران عشق ورزیدن. خود عشق یعنی به تو در درون دیگران عشق ورزیدن. خود عشق یعنی دانستن:

 

 آنکه در این بزم مقرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند

 

خود عشق یعنی آگاهی به اینکه در این راه بیشتر از آنکه تو را بالا برند بر صلیب کشند. بیشتر از آنکه دوستت بدارند به تو دشنام دهند. بیشتر از آنکه حرمتت را نگه داند کمرت را بشکنند. بیشتر از آنکه عشقت را مقدس شمارند سرت را بر سر نیزه کنند. عشق یعنی خون دل خوردن؛ نه می خوردن و مستانه از لب یار گفتن. خودِ عشق یعنی رها کردن و گذشتن؛ نه پابند شدن و اندوه نداشته ها را خوردن. خودِ عشق یعنی به جلاد خود عشق ورزیدن!

 

استاد با من از دنیای انسانها گفت. او گفت انسانها در این دنیا مشغول بازیند. بازی که در آن برخی برنده و بعضی بازنده خواهند بود، اما تو عشق را بازی کن که حتی اگر در ظاهر بازنده باشی برنده خواهی بود.به همه چیز عشق بده. اگر ماندنی باشد خواهد ماند حتی اگر رهایش کرده باشی. و اگر عشق را تاب نیاورد خواهد رفت حتی اگر برای ماندن؛دربندش کرده باشی.

 

استاد با من از نحوه ی عشق گفت که حتی اگر نمیتوانی به انسان دیگری بی چشمداشت عشق بورزی به یک گل عشقت را هدیه کن. به او از زییایی هایش بگو. مراقبش باش و نوازشش کن و با او از عشق بگو. اگر یاد گرفته ای که عشق تو مختص به آدمی خاص باشد با خرده نان ریختن برای گنجشکان و کبوتران عشق راستین را قسمت کن.

 

استاد با من امروز از عشق گفت و به یادم آورد چگونه قلبم از قدوم الله معطر خواهد شد اگر عشق را و عشق را بفهمم و عشق را و عشق را بازی کنم بدون آنکه نگران سود و زیانش باشم.

 

کمتر از ذره نیی پست مشو عشق بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

و خداوندم ....مهراوه ام بر من عشق را و عشق را در هر لحظه ای که خود را از تو دور میدانم یادآوری کن.

 

 و خداوندم اگرچه به اسم فرشته نامم ؛ به سیرت انسانم کن؛ همان انسانی که بر او عشق دمیدی و زنده اش کردی. همان انسانی که با خلقتش درس عشق به افلاکیان دادی و بر آنان آموختی که با تعصب مهر ورزیدن ؛ رقیب عشقی معنا یافتن و به تملک درآوردن عشق یعنی تهی بودن و رانده شدن. که عشق راستین یعنی رها ساختن و رها شدن. یعنی عشق ورزیدن به آنکه معشوق عشق میورزد. یعنی عشق ورزیدن به خودِ عشق.

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما