هو الصبور

این روزها که میگذرد احساس میکنم کسی فریاد میزند. احساس میکنم که مرا از عمق جاده های مه آلود، یک آشنای دور صدا میزند.

 آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور، مثل  صدای آمدن روز است.

آن روز ناگزیر می آید. روزی که این عابران  خسته یک لحظه وقت داشته باشندسربلند کنند و آفتاب را در آسمان ببینند.

روزی که این قطار قدیمی یک لحظه در بستر موازی صحرا، بی بهانه توقف کند تا چشمان خسته ی خواب آلود از پشت پنجره، تصویر ابرها را در آب ببینند وطرح واژگونه ی آنها را در آب بشکنند.

آنروز پرواز دستان صمیمی در جستجوی دوست آغاز میشود.

 روزی که روز تازه ی پرواز است.

 روزی که نامه ها همه باز است.

 روزی که جای تمبر و مهر و نامه، بال کبوتری را امضا کنیم و مثل نامه ای بفرستیم.

روزی که در آن قصه های واقعی امروز خواب و خیال باشد و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند.

روزی که شاعران مجبور نیستند در حجره های تنگ لبخند خویش را بفروشند.

روزی که روی قیمت احساس مثل لباس صحبت نکنند.

روزی که دریا و آفتاب در انحصار کسی نیست.

 روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد.

ای روزهای خوب که در راهید....

 

آوایی مرا به نام میخواند...آن آشنای دور اما نزدیک در گوشم نجوا میکند..هنگامه ی گذشتن فرا رسیده....گویی میعاد نزدیک است..و .میعادگاه بالای کوه نورانی...خاطرت هست؟اینک او مرا به نام میخواند..در من نقش میبندد .... در من میخواند ...در من اوج میگیرد ... هرجا که باشم روحم همچنان گوش به زنگ صدای اوست...اویی که مرا به نام میخواند...آوایی که کوه نورانی را به خاطرم میآورد..میعادگاه من..میعادگاه ما بالای کوه نورانیست یادت هست؟!!!

 

دیشب قشنگترین شب زندگی من بود. بیست و یک شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت - بیست و یک سبتامبر دو هزار و هشت. و امروز صبح...