یکی بود یکی نبود

دخترک بود و شب و ماه

روی سنگریزه های خنک نشسته بود و چشمهایش رو به آسمان داشت و به عشق ماه لبخند میزد.

 

دخترک بود و ماه و نسیم

ماه هم لبخندش را تلافی کرد. مهتابش را  با نسیم شبانگاهی در آمیخت و عطر محبوبی ها را برای او درآورد. دخترک بوی مهتاب و محبوبه که گرفت با شوق خندید. 

 

دخترک بود و نسیم و درخت مجنون

مهتابی که بوی محبوبیها را گرفته بود همراه نسیم روی برگهای درخت مجنون موج خورد. دخترک دید که خدا روی آخرین برگ نازکترین شاخه نشسته بود و از مدت ها قبل به او مینگریست.

 

دخترک بود و خدا وبعد از آن دیگر هیچ چیز نبود.