اینروزها دلم برای دوستان اونور آبیم تنگ شده. آدم هایی که شاید دیگه هیچوقت نبینمشون.

ساچیکو -ژاپونی..زنی مهربان- خوش رو - شوخ  و زیبا.کسی که زمان های زیادی با هم بودیم و او بارها و بارها برای من درد دل میکرد و به قول خودش حرفهایی را با من در میان میگذاشت که حتی به صمیمی ترین دوستانش نگفته بود. کسی که تا قبل دید بدی نسبت به ایرانیان داشت ولی حالا به یکی از بهترین و خاطره انگیزترین دوستانم بدل شده. او به ژاپن برگشت.

زوریا زنی اهل کوبا با ظاهری آرام- عاقل - ساده با قلبی مهربان که در دلتنگی هایم برای وطن بسیار آرامم میکرد. زنی که از کوبا به دلیل شرایط سختی که به قول خودش دیکتاتوری به اسم کاسترو درست کرده بود  خارج شده بود و همیشه به من میگفت شرایط کشور من و تو بسیار به هم شبیه است. او به یه ایالت دیگر آمریکا سفر کرد.

پرفسور تام آمریکایی که بعد از کلاس با فلاکس قهوه اش روبه روی کافه تریا  به جمع من- زوریا و ساچیکو می پیوست. او علاقه زیادی به شناختن ایران و ایرانی داشت و زمانهای زیادی درباره ی سیاست با هم حرف میزدیم. او سوالهای زیادی در باره ی آداب و رسوم و نحوه ی زندگی مردم در ایران میپرسید و همیشه میگفت کاش سیاستی نبود تا مرا به صرف آمریکایی و تو را به صرف ایرانی بودن دشمن هم قلمداد کنه و می گفت یکی از آرزوهاش اینه که به ایران سفر کنه.

دارلین یکی از همکارهای آمریکایی. زنی مسن کاتولیک و بسیار مذهبی که ارتباط خوبی با هم برقرار کرده بودیم. او همیشه به عنوان دوستی قابل اطمینان کنار من بود و در کارها کمکم میکرد و در پیشرفت من بسیار موثر بود. کسی که علاقه ی زیادش به مسیح برای من تعجب برانگیز بود.

دبی معلم جوان آمریکایی -نمونه ی نابی از یک انسان خوب . کسی که کمک زیادی برای من بود و من هیچوقت خوبیهایش را فراموش نمیکنم و همیشه در ذهن من باقی خواهد ماند.

بی دختر زیرک- شیطان و زیبا با اعتماد به نفس فوق العاده اهل عربستان. کسی که این اواخر دوستیمان عمیقتر شده بود. او خود را به نام مسلمان میدانست و همیشه با مردهای عربی که او را از پارتی و بار و بی حجابی و ارتباط با دوست پسر آمریکای لاتینش منع میکردند در جدال بود. ندای آزادی سر داده بود و جدیدا حتی کلمه  " الحریه" را پشتش خالکوبی کرده بود.

 هیلی زیبا و آرام اهل کره- مینا عاقل باهوش اهل هندوراس-  صلاح اهل عربستان شیعه و عاشق شمال ایران و مشهد. عبیر  با حجاب اهل مکه عربستان و سنی.

 روزهای زیاد و خاطره های زیاد..تجربه های فراموش نشدنی... و آشنایی با آدم هایی که اگر در ایران میماندم هیچکدامشان را نمیشناختم.

به راستی که همدلی از هم زبانی بهتر است. حالا به این نتیجه رسیدم  که آدمهای درست و ناب نه تنها فقط ایرانی ها نیستند- چیزی که مدام خاطر نشان میشوند که باید بهش افتخار کنیم!!! بلکه شاید کمترین سهم را از خوبی ناب..خالصانه و بی ادعا رو همین ما ایرانیهای پر مدعا برده باشیم.

 اگرچه هیچ آدمی کامل نیست و ما ایرانی ها هم از آن مستثنی نیستیم ولی واقعا به این نتیجه رسیدم که هیچ مردمی به اندازه ی ایرانیها خرده شیشه ندارند.