به شرق بازگشته ام، به جهتی که  در هر صبحی دوباره خورشید طلوع میکند. به سرزمینی آشنا اما بیگانه. اگرچه روحم باز در خاک وطنم قرار گرفته اما نمی دانم چرا  دیگر به تمامی به اینجا وابسته نیستم. به دوپاره ای میمانم که دیگر به هیچ جا تعلق ندارم، نه به وطن، نه حتی به آن کشور دور. انگار نیمی خوابم و نیمی بیدار، تا اینجا هستم نیمی از من بیدار است و نیم دیگر خواب و تا آنجایم نیم خوابم بیدار میشود و نیم بیدارم به خواب میرود. دو تکه ای شده ام که شاید هیچوقت کامل نخواهم شد.

فرشته ی قبل از این: وابسته به آب و خاک و فامیل و دوست و هموطن، با قلمی در دست به عنوان یک نویسنده ی صاحب نام

فرشته ی اکنون: وابسته به هیچ چیز. بی  ذهن آرام برای نوشتن و قلم در دست گرفتن اما با کوله باری از تجربه ..  دو پاره اما بلوغ یافته..رشد پیدا کرده 

اگرچه خواستم از احساسم بگویم ولی نتوانستم...انگار برای نوشتن باید کوچک بود ولی من در آن کشور دور، هر روز بزرگ و بزرگتر شده ام!!! شاید چون کوچک نیستم نمیتوانم احساسم را به درستی بنویسم؛ شاید هم زمان نیاز است تا  این تلاطم درون به ثبات رسد و تا آنروز نخواهم توانست بنویسم آنچه در درونم میگذرد. نمی دانم...نمی دانم