امروز هوا بارونی بود. از صبح میبارید و تا حالا هنوز ادامه داره. فردا صبح میرم سرکار و عصر دوستم می یاد خونم. قبلش باید برم خرید. یه چیزایی هست که باید بخرم. اوایل وقتی چرخ خرید رو تو والمارت یا پابلیکس هول میدادم و خرید میکردم لذت میبردم ولی حالا برام مثل یه وظیفه شده که خیلی خوشم نمی یاد انجامش بدم. اوایل وقتی از کنار دریاچه ای که این نزدیکیها هست رد میشدم؛ دوست داشتم تا وقتی از کنارش رد میشدم هی نگاهش کنم. ولی این روزها یادم میره که حتی وجود داره! اوایل از رانندگی تو خیابون لذت میبردم ولی حالا همیشه از سرعت مجاز بیشتر میرم و به سرعت از چراق زرد میگذرم چون خیلی کارها هست که باید انجام بدم.

همه چیز تکراری میشه حتی اگه تو بهشت زندگی کنی. شاید همین خصلت بد انسانها- که همیشه همه چیز بعد از مدتی براشون تکراری میشه- باعث شد آدم به اون سیب قرمزه ناخونک بزنه و  از بهشت رونده بشه.


چند روز پیش وقتی از سر کار برمیگشتم و عجله داشتم که طبق معمول دیر به کلاس نرسم به این فکر میکردم که من کجام؟! گاهی وقتها این فکر یه دفعه به سراغم می یاد و این سوال تو ذهنم جرقه میزنه که: راستی  من اینجا چیکار میکنم؟!


ای کاش آفتاب از چهار سو بتابد تا ندانم کجای زمینم!!
 اینجا بعد از یه مدتی بدون اینکه بدونی چطوری شد که اینجوری شد میبینی توی چهارچوبی قرار گرفتی که انگار از قبل برات تعریف شده. یه زندگی ماشینی محض. اینجا واقعا میفهمی که چقدر پول مهمه و چرک کف دست نیست! از صبح که بلند میشی باید بدویی تا شب. دوستم میخندید و میگفت تو ایران فکر میکنن من از صبح که بلند میشم مایو تنم میکنم میرم لب دریا حموم آفتاب میگیرم! آمریکا یه سراب تلخه که متاسفانه وقتی به بودن در اون عادت کنی دیگه نمیتونی رهاش کنی.


چقدر دیدم آدمهایی که بی هویت شدن. نه خودشون رو ایرانی میدونن نه میتونن آمریکایی محض باشن. چقدر بچه های با مادر و پدر ایرانی دیدم که حاضر نیستن یه کلمه فارسی بزنن حتی توی خونه! چقدر ایرانی دیدم که در حسرت دیدن ایران میسوزن ولی از ترس اینکه مبادا دولت ایران اذیتشون کنه برنمیگردن. خیلی وقتها دیدم که وقتی پای قهرمانی ایران توی یه رشته ی ورزشی یا علمی پیش کشیده ایرانیها چطور با آب و تاب از اون تعریف میکنن.


من از کشتی درهم شکسته ای باز مانده ام که سوختنش از خون بردگان آبی پوست بود.


فکر میکنم ایران  مثل یه احساس کهنه ی خاک گرفته و پر از بغض همیشه یه گوشه ای ته دل ایرانیهای خارج از وطن  باقی میمونه؛ حتی اگر ایرانی بودنشون رو انکار کنن.
نمیدونم چرا این چیزا رو مینویسم شاید به خاطر اینکه برام یادآوری بشه کی هستم و کجا هستم و یادم بیوفته که مدتهاست سرم رو بالا نگرفتم تا به آسمون نگاه کنم؛ که یادم بیفته چقدر صدای یه پرنده میتونه روحنواز باشه؛ گاهی یادآوری خیلی چیزها برام لازمه وگرنه زندگی ماشینی تمام روحم رو میبلعه.

 واقعا من اینجا چیکار میکنم؟!!!!!