به نامِ او، تنها دلیل بودنِ من ...

 

وقت رفتن بود ؛ رفتنی پر از اسرار، رفتنی که شهامت فراوان می خواست؛ رفتنی که مقصدی ناشناخته داشت و بی بازگشت می نمود..سفری به اعماق روح!

پنجره ی خانه ی دل باز بود ومن رو به سوی نسیمی که  بر من وزیدن گرفته بود داشتم.. دیگر خواب آشفته از سرم پریده بود و به آرامی در خلسه ای شیرین فرو می رفتم.نوایی آمد:

- همسفر دل بکن و بیا...

و من عزم رفتن کردم ،بی تن بی من بی بایدها و نبایدها شدم تا روح ندا سرداد..آماده ام ...ناگهان نوری از پنجره دل به درون آمد ..نوری سفید که با خود آرامشی خیال انگیز به همراه داشت؛ زمزمه کرد:

رها کن آنچه تاکنون به تو گفته اند.. آنچه تاکنون باور داشته ای که می دانی...وقت پرواز است..وقت تسلیم شدن!

روح که از مدتها قبل تسلیم بود،پس خود را به دست روح و نور سپردم ..چقدر شهامت می خواست !چقدر مشکل بود رفتن و گذشتن ...روح آنقدر سریع در عدم به پرواز درآمدم که هوش از سرم پرید، ترسی عمیق بر جانم افتاد.فریاد زدم:

- آرامتر!

نور گفت:

- چطور می خواهی جلوی آزادی یک زندانی ابد به سوی آزادی را بگیری.

-نمی توانم ادامه بدهم..نمی توانم به روحم برسم، کمکم کن!

- بخوان او را که لبیک گوید..

و من شنیدم که کسی در درونم گفت:

- هوووووو....

ناگهان ذرات هستی از حرکت ایستادند...همه سکوت بود و سکون...با بغض گفتم:

- نور اینجایی؟

هیچ صدایی نبود انگار همه مرده بودند..آیا من نیز مرده بودم؟! هراسان چشم گشودم و خود را در اقلیمی ناشناخته دیدم...سرزمینی که ماورای آنچه تاکنون دیده بودم بود. و من در آن سکوت و سکون چقدر احساس غربت میکردم..دلتنگی شدیدی داشتم ؛ دلتنگی نه برای بازگشت که برای یافتن نوایی که حالا نزدیکتر می نمود و هر لحظه بیقرارترم می کرد. ناگهان هزاران هزار روح درخشان به سویم آمدند..چون بادی سیال بودند که تمام وجود مرا در احاطه ی خود گرفتند و از جریان حرکتشان بادی سبک در اطرافم وزیدن و چرخیدن گرفت و من در آنها به چرخش وادار شدم...در آن زمان قلبم سرخوش بود انگار که باده ای سرمست می نوشید با اشتیاق  هلهله می کشید می چرخید و  همراه دیگر روحها می رقصید.در آن مکان که همه ی ذرات ساکن بودند تنها من و آن روحهای سبکبال در هم و با هم می چرخیدیم و سکوت عدم را به هم می زدیم؛ هنگامی که خودم را به تمامی در آن موج روان رها کردم ؛ صدایی از وزش آنها در گوشم پیچید:

هو.....هو....هوووو....

به یاد آوردم برای چه در آنجا بودم ،پرسیدم:

- کجاست؟!!!

آنها از چرخش ایستادند و من باز ساکن شدم انگشت اشاره ی آنها به آنسوی مه های غلیظ نشانه رفت. باز صدا از اعماق آن فضای پر وهم بگوش رسید.هراس داشتم در آن مکان ناشناخته گام گذارم..در آنجا حضوری را احساس می کردم آنچنان پر مهر که مقاومت را از من می گرفت و آنچنان قوی که فکر می کردم هر لحظه می توانست مرا جزئی از عدم کند.کسی از دوردستهای درون گفت:

-  به آنجا نرو ؛ برگرد!آنجا جای تو نیست..

 و من باز به تردید افتادم..آیا به راستی آنجا جای من بود؟ به اطراف نگریستم و دیدم ذرات چگونه چشم به من دوخته اند، انگار همه ی آنچه بود و می دیدم ؛ بود و نمی دیدم..منتظر تصمیم نهایی من بودند..روح بیتاب بود..دل سر به طغیان داشت و من نیاز به رفتن داشتم ، حال کسی را داشتم که به پای خود به قربانگاه می رفت...پا در آن مه سنگین گذاشتم و مکانی متفاوت تر از قبل روبرویم نمایان شد..باز همه ی ذرات به جنب و جوش افتادند و من صدای نجوای آنها را از پشت سر می شنیدم..اینک روح های کوچک وزیبا با عطر دلپذیرشان در من می پیچیدند و موهایم را به بازی می گرفتند..در راهی که نمایان بود و در آن به پیش می رفتم،امواجی نورانی و قوی در اطرافم ظاهر می شدند تا راهنمایم باشند..و من در امتداد آن راه، مادامی که به جلو گام بر میداشتم حضور او را قوی تر و قوی تر احساس می کردم..با اشتیاق از هر نوری که در اطرافم شکل می گرفت نشانه ای از او می گرفتم و هر بار جوابم را در پس لبخندی می شنیدم.

می پرسیدم: منجی کجاست؟

- آنسوتر پشت آن دشت کبود

 و در آن دشت کبود - مهر کجاست؟

- آنسوتر بعد از آن آب روان

و بعد از آن آب زلال، -  عشق کجاست؟

- آنسوتر روی آن تپه ی سبز

و پای آن تپه ی سبز، - هو کجاست؟

_ قدمی بیش نمانده، آنسوتر پای آن سرو بلند!

افسوس که خواستم بروم ولی یارای رفتن نبود..بعد از آن سفر طولانی با او تنها به اندازه ی  یک نفس فاصله بود و می دانستم که پشت آن سرو بلند که سر به افلاک داشت او با آن عظمت وحشیانه ، با آن زیبایی  ماورایی و نور گرم و مواج نظاره گر عدم و آفریده هایش بود...شکوه و حضورش در چند قدمی من ، هراسی عمیق بر جانم انداخت..حتی روح هم با آنهمه عشق و اشتیاق برجای مانده بود و درمانده به من می نگریست و دل بی صدا میگریست .

تا آن زمان هیچوقت حتی لحظه ای با خود نیندیشیده بودم، من که آنچنان یقین به گناهکار بودن خود داشتم، زمانی که در پیشگاهش حاضر می شدم، چگونه با نافرمانی چون من رفتار می کرد ؛ آیا به راستی لیاقت لطف او را داشتم؟! جوابم واضح بود.. روح سر به زیر انداخت و قلب به هق هق افتاد ؛ گامی عقب گذاشتم، نمی توانستم ببینم که از من روی برمیگرداند.بهتر بود که آنهمه اشتیاق را می کشتم تا آنکه او مرا از خود براند و بخواهد ارابه های آتشینش را با اشاره ای فرا خواند تا مرا از او دور کنند و دگربار گامی عقب تر، دیگر هیچ ندایی نبود ..دیگر کسی مرا به نام نمی خواند ..میدانستم که می دانست آنجا بودم..می دانستم که می دانست آنچه بر من می رفت ؛ ولی هیچ نگفت و خود را به من نمایان نمی ساخت، که اذن به ماندن بدهد یا رفتن.بر خود فریاد زدم:

- ای کاش هرگز نیامده بودی.. ای کاش همینجا سنگ می شدی تا نبینی، نفهمی که مایل به دیدارت نیست؛ ای کاش چون دیگران به حرف عقل گوش داده بودی و به قلمرو عظیمش وارد نمی شدی، ای کاش مانند دیگر بندگانش او را چون مردگان می خواندی که او را نه می بینند نه می شنوند و یا حتی حس می کنند..ای کاش چون وهم زدگان بودی..

حالا به پایین تپه رسیده بودم و احساس می کردم با هرگامی که به عقب برداشته بودم ذره ای از وجودم کنده شده بود..دیگر توانی برای رفتن نبود..همانجا بر جای ماندم ؛ به خود گفتم :نیامده ام که بروم! پس ، حتی اگر مرا براند و مرا در میان ارابه های آتشینش بیندازد، می ماندم تا به آوایش لبیک گویم!ناگهان گردابی در درونم بلند شد؛ انگار همه ی ذرات وجودم به رقص در آمده بودند..می چرخیدند و می گفتند هووو. روح ها، ذرات عدم، نورهای درخشان هم که انگار در همان اطراف منتظر اشاره ای از درون من بودند به سویم شتافتند و در اطرافم هو کنان به طواف در آمدند .با چشمانی پر از اشک، رو به درخت سرو کردم دل به دریا زدم و با تمام ذرات وجودم فریاد زدم :

هوووووووو........

ناگهان همه چیز در اطرافم از حرکت باز ماند و من چهره اش را که از سپیدی به نور ماه کامل می مانست و چشمان درشت و گیرایش را که از فراست و شوخ طبعی چون هزاران خورشید می درخشید در پس آن ردای سفید و ساده اش دیدم که از پشت سپیدار بیرون آمد و به رویم لبخند زد و گفت:

چه دیر آمدی..مدتهاست که می خوانمت..

چنان سبک شدم که میان آن موج رقیق و درخشان و معطری که احاطه ام کرده بود؛ در عدم به سویش به پرواز درآمدم.آغوش گشود و گفت:

- درست در زمانی که گامی با من فاصله نداشتی در مرز ناامیدی از رحمت من بودی..کودک ظغیانگرم پیش آ ..رحمت من بی حساب است!

و من خندیدم و من با تمامی ذرات وجودم هلهله سردادم و به سویش شتافتم تا برای ابد در آغوش آن الهه ی مهر قربانی شوم!