هزار لاهای روحش در جستجوی بدست آوردن چیزیست که اینچنین ساده رخ مینماید؛ آنگاه که به ساری گوش فرا میدهد؛یا  نسیمی لطیف در لابلای موهایش می وزد یا به خورشید خندان در آنسوی ابرهای دوان مینگرد؛ چیزی اینچنین ساده که نمیداند چیست. انگار اهریمنان نامش را از یادش برده اند ..ولی همچنان آنچه نمیداند چیست با اوست..با او سخن میگوید...با او راه میرود ...با او میخندد و با او میگرید..

قلم ابزاری بود برای بیان آن نگفته..نگفته ای که اینچنین در روح سرکش و لبهای لبریز از سکوتش مدام فریاد میشود...قلمی که اینسان در اینسوی مرزهای دور؛ از او گریزان است ...سرزمینش به مانند سرابی میماند که انگار به خاطره ای دور بدل شده..چه ساده فراموش میشوند روزها..سرزمین ها و حتی آدمها..چه ساده میتوان از چشم انداخت ارزشها را و چه ساده میتوان قالب گرفت و تغییر کرد..چه ساده میتوان نادیده گرفت هر چیزی را که روح فریاد میزند

وقتی بار دیگر قلم بدست گیرد ..وقتی بنگارد تمام آن سکوت خاموش را..شاید بیاد بیاورد چه نام داشت آن ناشناخته که هر روز در روحش نجوا میشد