موقع اومدنم.. توی ماشین... تو مسیر فرودگاه... بهم گفتی دیگه نمیبینمت..باور نکردم؛فکر میکردم زود برمیگردم. مدتی بعد وقتی بهت زنگ زدم گفتی مریضی .. گفتی دیگه نمیبینمت..باور نکردم..فکر میکردم یه سرما خوردگی جزئی داری و زود رفع میشه...بهم گفتن بیمارستانی..بهت زنگ زدم وقتی باهام حرف میزدی صدات هنوز اون لحن قدیمی همیشگی رو داشت..با بغض گفتی دیگه نمیبینمت..بهم گفته بودن حالت رو به بهبودی میره...فکر کردم زود خوب میشی و از بیمارستان مرخص میشی..دفعه آخری دکترها گفته بودن حالت اونقدر خوب هست که برگردی خونه ولی با این حال بازم بهم گفتی..دیگه تو رو نمبینم برام دعا کن..ولی باور نکردم فکر میکردم دیگه حالت خوب شده! هنوز میخواستی باهام حرف بزنی..انگار حرفای زیادی تو این همه سال تو دلت تلمبار شده بود..تلفن قطع شد و حرفای تو نیمه کاره...دیروز بهت زنگ زدم بهم گفتن رفتی و دیگه نمیبینمت...اون موقع همه ی حرفات تو گوشم زنگ زد..نه هنوزم باور ندارم که نمیبینمت

 تولدت مبارک ای تویی که قلبی به وسعت دنیا داشتی....حالا که اینچنین در من زنده ای مردنی در کار نخواهد بود. ما جاودانه ایم و تو همچنان خواهی بود... جاودانگیت مبارک! در آغوش خدایت آرام بگیر عزیز دیگه درد و رنجی نخواهد بود...به امید دیدار