به نام خدا

 در آغاز

 این موجود مو بلند، خیلی داره مزاحمم میشه! همیشه داره ول میگرده و هرجا میرم دنبالم میاد! از این کارش خوشم نمیاد! به این که کسی همرام یاشه عادت ندارم. ایکاش بره پیش بقیه ی حیوونا...

 

یک ماه بعد

 ای کاش حرف نمیزد. همیشه در حال حرف زدنه. تا پیش از این صدای هیچ انسانی رو نشنیده بودم. هرصدای تازه ای که مزاحم آرامشم بشه گوشم رو اذیت می کنه. این صدای جدید بیش از اندازه به من نزدیکه، درست بغل گوشم، اول یه طرف و بعد طرف دیگه، من فقط به صداهایی عادت دارم که از من دور باشن....

 سه ماه بعد

واسه اینکه زیر بارون نمونم یه سرپناه ساختم. اما اونجا هم نتونستم آرامش داشته باشم. باز اون موجود جدید مزاحم شد. وقتی سعی کردم بیرونش کنم، از سوراخایی که باهاش میبینه، آب بیرون می یومد و اون با پشت پنجه هاش پاکشون می کرد و از خودش صداهایی رو در می آورد که حیوونا وقتی ناراحتن در می آرن.

 

دوازده سال بعد

بعد از اینهمه سال فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه می کردم. زندگی کردن بیرون از بهشت، اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت، اما بدون اونه! اولش فکر می کردم خیلی حرف میزنه، اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین می شم. چقدر شیرین بود اندوهی که ما رو به هم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.

پس از حوا

هرجا که او بود بهشت بود.

 ( کتاب خاطرات آدم و حوا، نوشته ی مارک تواین)