پرنده ای روی شاخسار می خواند، آن دلتنگی آشنا باز در من کنکاش می کرد و تمام وجودم را در بر میگرفت.خورشید رو به طلوع داشت و من اینک در پس پرده ای از اشک، نظاره گر آسمانی بودم که پس از شبی بلند به استقبال نور می رفت. و من عجین با آن حس عجیب که از سر شب خواب از چشمانم ربوده بود ، به صدای ناله ی دلم گوش سپرده بودم. پرنده همچنان می خواند، آنقدر سوزناک که قلبم را بی تاب تر از قبل میکرد. صدای آن پرنده ی کوچک مرا به سرزمین ناشناخته ای رهنمون میشد که به یقین می دانستم گمشده ام را آنجا می یافتم ؛ و لی ترسی عمیق بر جانم بود، ترسی که هیچوقت دست از من نمی شست .

باز هم همان دلتنگی  و بی تابی و ترس و تردیدها بر روحم سایه افکنده بود ولی چیزی تفاوت داشت؛ وابسته به من بود یا چیزی ماورای من؛ نمیدانم! ولی هرچه بود حال و هوایش با همیشه تفاوت داشت. اینبار صدایی  محو از دور می شنیدم که مرا می خواند آوایی که بر آشفتگی روحم می افزود و بیتاب تر و بی قرارترم می نمود.

با پشت دست اشکهایم را پاک کردم انگار خواب به آهستگی راهی به درونم باز میکرد و سنگین و سنگینتر خود را به دست کابوسی دیگر می سپردم.پلکهایم سنگین شده بود؛ وقتی آوای پرنده ساکت شد و آن سکوت آشنا در فضا مسلط شد عقل لالایی آغاز کرد تا روح بی قرار را آرام کند و به دامان خواب بیندازد ، تا دل فراموش کند در پی چیست تا فراموش کند بی قرار کیست.روح کم کم سنگین شد ؛ دیگر بر پنجره ی دل نمی کوفت. صدای عقل قوی تر شد:

حقیقت آن چیزیست که می بینی، که می شنوی.آن آوا وهم و خیال است..اقلیم ناشناخته فریبی بیش نیست .

روح آرامتر می نمود جسم سنگینتر و دل رو به خواب....

ناگهان پرنده باز خواندن از سر گرفت و روحم چون بچه ای که با تکان ناگهانی از خواب سنگین پریده باشد شدیدتر از قبل فغان برآورد:

نه ! به پا خیز ! به خودآ....

اینبار چنان از درون مرا می فشرد که در مرز متلاشی شدن بودم.صدایی چون بانگ بر دلم نشست.

برپاخیز!اکنون دعوت شده ای! او تو را به نام می خواند او در انتظار توست.

عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود، مهر و ترس ، عشق و تردید همه در من جمع بودند و در آن آشوبی که در درونم برپا شده بود در مرز احتضار بودم. مانند زندانیی که دیوانه وار در پی رها شدن از غل و زنجیرهای سنگین آویخته بر تن بوده  باشد از جا برخاستم. ذهن باز بانگ برداشت:

عاقل باش! اینهمه داری، دیگر چه می خواهی؟آن نوا جز وهم نیست ، سراب است ، فراموشش کن!

به درون نگریستم؛ اگر داشتم پس چرا روح هنوز تشنه بود.همه ی داشته هایم بیرونی بود و اینک در پی درون بودم ، درونی که سالها فریب داشته هایی را داشت که سیرابش نکرده بودند و اینک زمانی بود که کسی مرا میخواند کسی که در طلب سیراب کردن درونم بود.نه به راستی هیچ نداشتم سراپا نیاز بودم، نیاز به او... آری دعوت شده بودم، باید می رفتم ! ذهن دست بردار نبود باور نداشت به او گوش نکرده باشم بلکه عادت داشت هرچه می گفت باور کنم او همچنان میگفت و من به او گوش نمی دادم زيرا  به رفتن نظر داشتم که این تنها فرصت برای پریدن بود.

وقتی به یکباره از همه چیز دلکنده شوی؛ وقتی پوچی آنچنان گلویت را بفشارد که تو ای کودک سراسیمه ی هستی! دنیا را با همه ی آنچیزی که با خود دارد بالا بیاوری... آنوقت آن آوا را از دوردست های درون میشنوی که تو را به نام می خواند ولی دریغ اگر آن آوا را نادیده بگیری ... که تو او را هربار که بخوانی اجابت می کند و او تنها و تنها یک بار تو را می خواند که اگر اجابت نکنی برای همیشه تبعیدی زمین باقی خواهی ماند.  

آری ،اینک من بودم که به نام فرا خوانده شدم  و اینک من از دعوت شده گان بودم و میدانستم این تنها فرصت برای اجابت بود!

                                ناتمام