کیستاز شما که صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گم شوِد؛‎ که آن نود ونه را در صحرا نگذارد و از عقب آن گمشده نرود تا آن را بیابد؟! پس چون آن را یافت به شادی بر دوش خود می گذارد و به خانه آمده؛ دوستان و همسایگان را می طلبد و بدیشان می گوید: با من شادی کنید زیرا گوسفند گمشده ی خود را یافته ام.

انجیل لوقا آیه ی 15

و خداوندا! من همان راه گم کرده ی مانده از اصل خویشم... اویی که گویی هرگز به دنیا نیامده... هرگز اینسان در راه هایی که پیش رویش قرار گرفته در تردید نیفتاده و هرگز تا این حد آواره ی یافتن نبوده... ترس ها هست و تعلقاتی که توان رهایی از آنها را ندارم...  چه بسیار شیاطینی که نیلبکی چون تو در دست دارند ولی این وا مانده چوپان خود را می جوید ...می دود و صدا میزند آن پناه را که شاید از این ناکجا آباد گذر کند و چوپانش آغوش گرم و ایمنش را بگشاید و این بره ی بی پناه را در آغوش گیرد.. و می دانم که آن زمان ایمن خواهم بود و آن زمان پیدا خواهم شد.. آری خدایا! دلم هوای نوای سحر انگیز نیلبکت را دارد..مدتهاست که آن را از یاد برده ام.... چوپان آشنای من! من همان گمشده ی صدمینم مرا بیاب ! مرا دریاب!