بنام آرام جان ماهی کوچولوها!

 سلام! بیا جلو می خوام یه چیزی بهت بگم.می دونی! یه حرفی هست که فقط به تو می تونم بگم . نکنه به کسی چیزی درباره اش بگی ها ؛ این این راز فقط  باید بین من و تو  که دو تا دوست خوب هستیم ، باقی بمونه و بس!

 راستش من یه ماهی قرمز کوچولو توی دلم دارم! اونقدر قشنگه که نگو! پولک های قرمزش خیلی براقه، باله هاش هفت رنگ رنگین کمونه  و دُم خوش حالتش به رنگ طلاست. نگاهش که نگو، از زلالی به رنگ چشمه ی جوشان کوهسار می مونه...

به کسی نگیا! راستش خیلی وقت بود که بهش سر نزده بودم.آخه تو که نمی دونی ، حسابی گرفتار خط خطی ها شده بودم. نه اینکه فکر کنی به کل فراموشم شده بود. نه! خیلی به یادش می افتادم؛ ولی چون بابا تازه یه جعبه ی بزرگ مداد رنگی واسم خریده بود ، حیفم می یومد با اونا دفتر هزار برگم رو خط خطی نکنم . ولی با اینکه همه ی حواسم رفته بود به مدادرنگی ها؛ اصلا نمی شد باهاشون یه نقاشی خوشگل کشید.این بود که حسابی کُفری شده بودم؛ با این حال تا مدتهای زیادی همینطور به خط خطی ادامه می دادم؛ که یه روز صدای فریاد ماهی کوچولوی توی دلم بلند شد.اونقدر بد جور داد زد که مداد رنگی قهوه ای توی دستم شکست. با نگرانی پا شدم برم ببینم واسه چی داد میزنه که صدای مداررنگی ها بلند شد:

-         نریا!اگه بری هیچوقت نمی تونی  یه نقاشی قشنگ بکشی.

باز حواسم رفت به مدادرنگی ها و آرزوی کشیدن یه نقاشی قشنگ ..ولی صدای فریاد ماهی کوچولو ،رویامو هزار تکه کرد. پا زدم به مدادرنگی ها و گفتم:

-         نه می خوام برم. دیگه از دستتون خسته شدم. با شماها که نمی شه نقاشی کشید!

دویدم طرف ماهی کوچولوی خودم.تنگ ترک خورده اش رو برداشتم و زل زدم توی چشمای مرطوبش. ازم دلگیر بود. تند تند باله های رنگین کمونیش رو به هم زد ، لب ورچید.

 

- من رو ببخش که تنهات گذاشتم. حواسم رفته بود پی خط خطیهای دفتر هزار برگ. آخه اونقدر رنگای این مدادرنگیهای تازه  زیاده که همش دوس دارم  باهاشون دفترم رو خط خطی کنم.

چشای زلالش رو دوخت به من و گفت:

- یعنی از باله های رنگین کمونی، دم طلایی و رنگ براق تن من هم قشنگترن ؟

سرم رو انداختم پایین و گفتم:

- نه!هیچکدوم به قشنگی رنگای تو نیستن.

بغض کرد و نگاهش رو از من گرفت و رفت گوشه ی تنگ کز کرد و بی اعتنا به من، با باله های ظریفش به بازی با حبابها مشغول شد. به تنگ ضربه زدم و گفتم:

- حالا چرا قهر می کنی؟ قول می دم دیگه تنهات نذارم!

-تو که نیستی این گربه سیاهه ، هی میاد سرک میکشه..اگه من رو خورد چی؟!

- خوب می گی چیکار کنم؟

- من رو ببر پیش رویام!

- رویات دیگه چیه؟

با ذوق اومد جلوی تنگ و تند تند دم طلاییش رو تکون داد و گفت:

- نمی دونم چه شکلیه  ولی از تنگ من خیلی بزرگتره؛ اونقدر که هرچی شنا می کنم ، نمی تونم آخرش رو ببینم. او می تونه من رو توی دستای گرمش بغل کنه و من لای انگشتای نرمش تاب بخورم.وقتی کنار گوشم با صدای آرومش زمزمه می کنه ، قند توی دلم آب می شه. مطمئنم اونجا با او ، دیگه هیچ گربه سیاهی دستش بهم نمی رسه.

وقتی دید هاج و واج نگاهش می کنم ، باز لب ورچید و گفت:

- من رو ببر پیش رویام وگرنه دیگه هیچوقت تو دلت آروم نمی گیرم.

هرچی نازش رو کشیدم ، فایده نداشت که نداشت. پاهاشو کرده بود توی یه کفش که ببرمش پیش رویایی که نه میدونست چه شکلیه و نه حتی اسمش چیه. بالاخره از دست یه دندگیش کلافه شدم و رفتم یه گوشه ای نشستم. یه دفعه دیدم داره تند تند توی تنگ می چرخه.دویدم طرفش و گفتم:

- چی شده؟ باز گربه سیاهه اومده؟

گفت:

- هیس! ساکت که می شی ، صداش رو می شنوم.

ساکت شدم. راست می گفت؛ یه صدای قشنگ و آروم از پشت پنجره به گوش می رسید. دیدم نگاهش به پنجره ی باز خیره مونده. تنگ ماهی کوچولو رو برداشتم و با هم کنار پنجره رفتیم. کمی دورتر جایی رو دیدم که فقط تو قصه های مامان از اون یه چیزایی شنیده بودم. زیر لب گفت:

- اسمش رو می دونی؟

- دریا...

حالا قلب کوچیکش زیر اون پولکهای قرمز براق تند تند میزد. صداش زدم:

- ماهی کوچولو!

جوابم رو نداد. اصلاً نگاهش رو از رویاش بر نمی داشت. باز گفتم:

- هی ، ماهی کوچولو!

باز جوابم رو نداد. انگار از وقتی صدای دریا رو شنیده بود ، دیگه صدای من رو نمی شنید. همونطور محو دریا که شده بود؛ تنگش رو تکون دادم . بالاخره به حرف آمد و گفت:

- این همون رویامه. من رو ببر پیشش!

با بغض گفتم:

- اگه ببرمت پیش او ، تنگم بی ماهی می مونه.

- من و دریا که تو دلت هستیم. پس نگو من رو  نمی بری.حالا که اونجا رو دیدم ، دیگه نمی تونم تو این تنگ  کوچیک بمونم.اگه من رو پیش رویام نبری از غصه میمیرم.

اشکام رو پاک کردم و گفتم:

- نه ! دلم نمی خواد بمیری.

طرف دریا رفتیم. انگار اونجا یه دنیای دیگه بود . درست مث یکی از اون دنیاهای قشنگی که مامان از قصه های توی اون کتاب بزرگ برام خونده بود. وقتی بزرگی دریا رو دیدم ، از روی ماهی کوچولوی توی دلم ؛ که هیچ وقت به رویاش توجهی نکرده بودم  و توی آن تنگ بلور اسیر نگهش داشته بودم؛ خجالت کشیدم . دریا با دیدن ما ، دستهای مهربونش رو جلو کشید و من یکی یکدونه ی دلم  رو توی دستهاش رها کردم. دریا او رو گرفت و توی خودش برد. ماهی کوچولو اونقدر شاد بود که نگو و نپرس. تند تند باله های رنگین کمونیش  و دم تاب دار طلاییش رو تکون داد و هی توی دریا جلو و جلوتر رفت. گاهی می دیدم که چشماشو می بست و میذاشت دستای دریا تابش بده ، یا موجا روی سرش بریزن و با صدای بلند از خنده ریسه بره. حالا چشماش دیگه خیس نبود و پولکهای قرمز تنش ، براق تر شده بود و باله هاش ، حتی توی دریا نقش رنگین کمونِ می بست. یه روزی تو همین روزا که کنار دریا نشسته بودم و خوشبختی هاش رو نگاه می کردم ، ماهی کوچولو اومد طرفم و یه مداد رنگی بزرگ رو سوار یه موج برام فرستاد و گفت:

- این رو دریا داده تا بهت بدم. از این به بعد می تونی دفتر سفید هزار برگت رو با رنگهای جادویی اون رنگ بزنی.

و اینطوری بود که بالاخره تونستم نقاشی های قشنگ بکشم.حالا دیگه دفترهزار برگم  خط خطی نیست و هر برگش رنگین کمونی شده که خوشگلیهاش حتی تا آسمون هم می رسه. نه اینکه فکر کنی فقط خواستم واست قصه بگمها،همه ی اینا رو گفتم که  بدونی من و ماهی کوچولو چطوری تونستیم اینقدر خوشبخت بشیم. پس یادت باشه  این راز بین من و تو باقی بمونه و به هیشکی ازش چیزی نگی که من یه ماهی قرمزکوچولو توی دریای دلم دارم.

یکی از داستانهای کتاب ماه من...انتشارات نسل نو اندیش