هو

همیشه حرفایی هست برای نگفتن!حرفایی که از جنس حرفای عادی و روزمره نیستن،منطق حالیشون نیس،حرف دل هستن و به قالبِ بایدها و نبایدها در نمی یان.اگه سرشون داد بزنی آروم نمی گیرن و تا بهشون گوش ندی رهات نمی کنن ؛ همیشه مث یه بغض کهنه تو گلوت گیر می کنن، باعث می شن یاغی بشی،وحشی بشی، بی قرار بشی و بلایی سرت می یارن که سر بذاری به کوه و بیابون!

آره همیشه حرفایی هست واسه نگفتن.این حرفارو نباید فریاد زد. باید فهمید، باید با تموم بی منطقی هایی که دارن پذیرفتشون؛ اگه بخوای واسشون چارچوب بذاری می بینی خودت شدی یه قاب عکس روی دیوارِ دلت، ولی اونا همینطور دست نخورده موندن و عوض نشدن و اگه بخوای مث خیلیا اون حرفارو واسه همیشه توی زباله دونی روحت مدفون کنی، نه تنها آزاد نمی شی که بدبختی از هر روزنه ی زندگیت رسوخ می کنه و به جایی می رسی که مصلوب روزمرگی ها می شی.

چقدر خوشبختن اونایی که نه تنها به قالب در نیومدن که همیشه غالب بودن ؛ که تاریخی رو با نیروی اعتقاداتشون دگرگون کردن.

من هم با همه ی کوچیکیم حرفایی به اندازه ی قلبم دارم که نگفته موندن؛ حرفایی که میون دوستام و توی روابط روزمره خریدار ندارن؛ که اونجا حکم حکمِ منطق و عقله ولی این حرفا از جنس دل! و چه سخته هم رنگ جماعت بودن و چه سخته حرفای کوچه بازاری زدن و چه سخته نگفتن آنچه باید گفت.

خلیل جبران چقدر قشنگ این حس من رو به قلم می کشه وقتی می گه:

آن "من" ی که در من است ای دوست، در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند، ناشناس و دست نیافتنی.

من  نمی خواهم هرچه می گویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری؛ زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل به آرزوهای تو نیستند.

ولی راستش رو بخوای بعضی وقتا اونقدر از نگفتن بی تاب می شم که می گم چیزایی رو که نباید بگم و اونوقت پشیمونی زود به سراغم می یاد چون  نگاه بهت زده ی طرف مقابلم بهم می گه که تو یا دیوونه ای یا کافر!

آری ،این منم تنها کافر مومن در این خیل مومنان کافر!

ولی نه! شاید خیلی هاشو واسه تو هم نگم که بیشترشون ناگفته هایی هستن که تنها بین من و او...بین من و هو ....باقی می مونن.

می دونم تو هم مث من حرفای ناگفته ای داری که از جنس روزمرگی ها ، از جنس شهر فرنگی که توش گیر افتادیم نیس. شاید تو هم مث من بارها و بارها به خدا به خاطر اونچه به سرت اومده دشنام دادی، حتی بارها رفتی نفی اش کردی.. ولی با تمام این حرفا چند روز بعد از جدالی که با او داشتی ،وقتی درمانده از ته دل آه کشیدی تنها چیزی که ناخودآگاه از لبات خارج شده همین یه کلمه بوده:"خدا"

آره! حتما تو هم همه ی حرفای نگفتنیت رو بین خودت و خودش محفوظ نگه داشتی ...درست مث من!