زمانی عشق ...لمس بزرگترین عروسکم بود که مادر آنرا از دسترسم دور نگه میداشت

زمانی عشق ستاره ای بود که معلم زیر نمره بیست در دفتر دیکته ام می چسپاند

زمانی عشق لمس دستی بود که دستانم را به سختی میفشرد

زمانی عشق لمس عمق حرفی بود که از ته دل معشوق بیرون می آمد...

زمانی عشق ا..حساس داشتن آدمی برای همه زندگیم بود

و حالا عشق شاید به سادگی دیدن لبخندی هست که کودکی رهگذر به من هدیه میدهد

حس میکنم که چطور آن دختر بچه با آنهمه زمین خوردنها و بلند شدنها  به زنی تبدیل شده... و در تمام مدت این سالها معنی نگاه مرا هیچکس نفهمید جز تصویری که هر روز صبح از داخل آن قاب آیینه ..متفکرانه به من مینگریست... احساس میکنم که حالا همانقدر برای دیگران دست نایافتنی و مجهول شده ام که برای خودم...باور کنی یا نه...اینروزها گاهی تصویر داخل قاب آیینه هم مرا نمیشناسد...