از خاطرات دور کودکی بادبادکی زیبا را در دستان کوچکم به یاد میآورم ...به رنگ خورشید بود...دنباله های زیاد ،چوبی محکم و بندی بلند داشت ... آنروز باد خوبی میوزید...بادبادکم را چند بار به آسمان انداختم و به امید پروازش دویدم...ولی بادبادک بالا نرفت..افتاد و میان سنگها پاره شد...بارها و بارها بادبادکی دیگر ساختم و امیدوار به هوا انداختم و پر امید دویدم...و بادبادک افتاد و افتاد....

  عاقبت خسته و نفس نفس زنان ایستادم و به بادبادکهای در دست کودکان دیگر نگریستم که به آسانی  در آسمان بالا میرفتند.. بادبادک هایی اگرچه با دنباله هایی کوتاه و چوبهایی شکننده ولی در اوج...سرم را پایین انداختم ...به بادبادکم نگریستم و با بغض زیر لب  پرسیدم: چرا بادبادک من بالا نمی رود...؟! سوالم به آسمان رفت ولی هیچوقت هیچ جوابی نیامد ...

...هنوز رد بادبادک در دستانم جا مانده  و هنوز جوابی از آسمان نمی آید.