هرچی میگذره بیشتر از فلسفه هایی که کتابها و اطرافیان تو تمام دوره ی زندگی توی ذهنم ریختند گریزون میشم...

چرا باید کلمات "عشق"  و "خدا" و "دید مثبت" و "نور" و "سفیدی" در مقابل  "نفرت" و "تفکر منفی" و "شیطان " و " سیاهی" و "ظلمت" قرار بگیرن؟...مگر نه اینکه اینها  فقط اسامی متفاوت هستند که احساس هایی متفاوت رو بوجود می یارن؟

.

عشق چه معنایی داره یا که نفرت؟ هر دوی این ها دو تا کلمه هستند...کلماتی که ما آدمها ساختیم . یکیشون  در ما حس سنگین بوجود می یاره و دیگری حس سبک.

خداپرست با بت پرست چه فرقی دارن؟ بت پرست به بتش نگاه میکنه و یه حسی در او بوجود می یاد دیگری در مدیتیشن یا در نماز یا زانو زده در کلیسا به خدای ناپیدا فکر میکنه و همون حس در دلش بوجود می یاد که در دل بت پرست...  

.

  زندگی چیه؟ هر آدمی یه تعریفی از زندگی داره...میلیاردها نظر درباره زندگی وجود داره...ولی هرکی هر تعریفی که از زندگی داشته باشه باید تعریفش رو بذاره تو چارچوب "تولد...بلوغ..مرگ".

حالا اگه اون آدم زندگی رو " + " ببینه، حس سبکتری داره و راحت تر این پروسه رو میگذرونه....و اگه" -" ببینه سنگین تر اون رو طی میکنه... در هر دو صورت او از  تولد به مرگ میرسه. زندگی همه تو این چارچوب قرار میگیره حتی اگه دید و احساسش نسبت به زندگی متفاوت باشه.

*

زندگی مثل یه خمیره که توی مهد کودک دست هر بچه ای میدن. ما هر کدوم یکی از اون  بچه هاییم  و اون خمیری که مربی دستمون داده "زندگی" ماست. هرکسی یه شکلی به خمیر میده. میلیاردها انسان داخل این مهد کودک میلیاردها شکل  مختلف از خمیر توی دستشون  می سازن. یکی قلب قرمز میسازه و اسمش رو میذاره عشق...یکی سنگ سیاه میسازه و اسمش رو میذاره تنفر. و مزحکه که بعضی وقتها یکی پیدا میشه که فکر میکنه از خمیرش شکل بهتر از بقیه ساخته برای همین خمیر شکل داده اش رو بالا میگیره و میگه : اون چیزایی که ساختید اشتباهه باید خمیرهاتون رو  این شکلی بسازید که من ساختم ...و جالبه که بعضی ها باور میکنن که اشتباه کردند و  خمیری که ساختند رو خراب میکنن تا همون شکلی بسازن که اون آدم میگه. و این یعنی مذهب..مکتب...خوبی و بدی . ولی هرچی که بسازن هیچی نیست غیر از همون خمیر بیشکلی که یه روزی برای بازی به دست همه دادن. و جالبه برای مربی اصلا مهم نیست که بچه ها  چی از اون خمیر می سازن!