هو المحبوب

سلام،

سلامی از روی مهر،

سلامی از روی عشق،

عشقی که روزی "او" در تو جاری ساخت و دگر روز تو سخاوتنمندانه آن را در روح من ریختی و مرا به ضیافت نور دعوت کردی...کاش روزی بیاید که بفهمم این عشق والا را و آنگاه آن را بر روح دیگری ؛ چون خودم مشتاق و نیازمند؛ هدیه دهم.

دوست و همرازم، سپاس برای تمام آن لحظات ناب ما بودن. زمانهایی که "هو" گفتیم و در آن لحظات سرمستی همدلانه از یار گفتیم و از یار خواندیم . برای تمام آن ثانیه های روشنی که چون ذره های درخشان در روحم حک شده اند و چون راز مقدسی در گوشه قلبم پنهانشان داشته ام. تمام آن لحظان ناب که قلمم هیچگاه توان نگارششان را ندارد.

چون همیشه بر من بتاب و روحم را نوازش کن و بر من ببخشای کوتاهی ها و نبودهایم را.

رفتم را هیچ دلیلی پر رنگ تر از خودم نبوده ونیست. مدتها هست که رفته ام..حتی قبل از بازگشتم به ایران و اینک که از ایران رهسپارم...گمگشته ای هستم که البته امید به بازگشت دارم. شاید بازگشتی روشن تر قویتر و آگاهتر... 

انگار دارم پوست می اندازم...احساسی دارم، دردآور،عجیب، بیگانه و در عین حال آشنا که هیچ توضیح دیگری برایش ندارم.

 

مهرتان را هیچوقت فراموش نمی کنم همانطور که هیچوقت فراموشم نکردید حتی زمانهای فراموشکاریم.

دوستتان دارم همانطور که دوستم داشته اید در این سالهای صبوری،

 دعاگویتان هستم همانطور که دعاگویم بودیده اید در زمان های بودن و حتی نبودنم، 

برایتان آرزومند بهترین ها هستم همانطور که در این سالها برایم جز بهترین نخواسته اید،

و در آخر تنها یک حرف "سپاس"

و در آخر تنها یک خواهش "حلالیت"

در پناه حق

خرداد ٨٩