(( از هر دست بدی از همون دست پس میگیری))...تا چندی قبل فقط یه ضرب المثل بود یا یه حرف قشنگ...ولی حالا میفهممش با تمام وجود. مثل یه فانوسی که توی یه جاده ی تاریک روشنه..چیزی که بارها و بارها توی زندگی اطرافیانم دیدم و هربار با حیرت بر جا موندم.. که واقعا دنیا چقدر به جا و به موقع به خاطر گفتار..کردار و پنداری که قبل داشتیم و حتی خودمون هم به سختی اون رو به یاد می یاریم گوشمالی مون میده.

افکارمون...حرفامون ...عملمون همه و همه ثبت میشه و به موقعش بهمون برمیگرده..و اون موقع شاید نفهمیم که چرا فلان اتفاق برامون افتاد..ولی اون اتفاق صد در صد بازگشت یه فکر؛ یه کار یا یه حرفی بوده که یه زمانی داشتیم..و کاری که الان داریم انجام میدیم باز در حال ثبت شدنه که یه جایی بهمون برگرده...

چند نمونه که من توی زندگی  اطرافیانم دیدم:

دوستی داشتم که در دوران تجرد با مرد زن داری دوست شد. اون رابطه به دلیلهای مختلف قطع شد و دوست من چندی بعد ازدواج کرد. شوهرش مدتی بعد با زن دیگه ای رابطه برقرار کرد...وقتی که دوستم با اشک برام موضوع را تعریف میکرد یه دفعه ماجرای خودش یادم اومد. اون لحظه اونقدر ناراحت و عصبانی بود که نتونستم چیزی بهش بگم..بگم که همون بلایی سرش  اومد که یه روز خودش سر یه زن دیگه آورده بود.

 

فامیلی داشتیم که پدر بسیار پیری داشت گاهی وقتها که با هم صحبت میکردیم بهم میگفت اگه پدرم نبود میرفتم خارج پیش بچه هام..ولی حالا مجبورم به خاطر پدرم ایران بمونم..آخه چرا خدا به بعضی آدمها اینقدر عمر میده که وبال گردن دیگران بشن...این خانوم بالاخره پدرش رو سرای سالمندان گذاشت و رفت خارج پیش بچه هاش. دو سال بعد پدرش در اوج بیکسی مرد و در همون زمان اون خانوم هم که مدتی قبل سرطان گرفته بود توی بیمارستان فوت کرد. مرگ او و پدرش به فاصله ی یک هفته بود!

 

و خانوم"..." که  تا وقتی مادر بزرگم زنده بود از هیچ کاری دریغ نکرد که مادر بزرگم رو از چشم برادر..فامیل و دوستهاش بندازه..مادربزرگم زن مقتدری بود و این خانوم هیچوقت نمیتونست محبوبیت مادر بزرگم رو تحمل کنه..بالاخره کاری کرد که چند تا از دوستهای مادربزرگم رو به طرف خودش کشوند و همینطور برادرش که مادر بزرگم خیلی دوستش داشت رفتارشون با مادر بزرگم خیلی سرد شد. دل مادر بزرگم خیلی وقتها به خاطر کارهای او شکست. مادر بزرگم دو سال پیش فوت کرد... این خانوم مدتی قبل به خاطر بدگویی هاش توسط همون دوستهای مادربزرگم از جمعشون رانده شد و محبوبیتش رو از دست داد. حالا هم آلزایمر گرفته و...

 

اون موقع هایی که داریم زیرآب یکی رو میزنیم..دل یکی رو میسوزونیم...به اصطلاح خود زرنگی میکنیم و واسه اینکه کارمون راه بیفته حقوق دیگرن رو ضایع میکنیم..اگه واقعا ایمان داشته باشیم که بالاخره یه روز کائنات همون بلا رو شاید حتی شدیدتر سرمون بیاره...شاید خیلی بیشتر حواسمون رو به کارهامون جلب کنیم.

حتی اتفاقهای خیلی خیلی ساده تو سرنوشتمون تاثیر داره. توی رانندگی وقتی به هم راه نمیدیم..توی صفها که جلو میزنیم و حقوق دیگران رو زیر پا میذاریم...دست خالی که به طرفمون برای کمک دراز شده نادیده میگیریم..حرف بدی که پشت دوستمون میزنیم...دشنامی که زیر لب به یکی دیگه میزنیم...همه ی اینها یه روزی به خودمون برمیگرده..زمانهایی که حقمون نادیده گرفته میشه...توی لحظات بحرانی تنها میمونیم و کسی کمکمون نمیکنه و...

 

کائنات خیلی هوشمنده...اگه اونقدر زیرکیم که سر هرکی میتونیم کلاه بذاریم سر اون دو چشم هوشمند که همیشه مراقبمونه رو هیچوقت نمیتونیم کلاه بذاریم.

 

بدی ما آدمها اینه که هیچوقت باورمون نمیشه که اونقدرها هم که فکر میکنیم آدم خوبی نیستیم! از جمله خود من!!

 

کاش یادم بمونه که اگه حساب و کتاب کارام رو ندارم یه جایی همشون داره تمام و کمال ضبط میشه... کاش حواسم باشه که در اوج بی حواسی هام...یکی حواسش شش دنگ به منه!!