چه تدبیر ای مسلمان که من خود را نمی دانم

 نه ترسا و یهودیم، نه گبرم نه مسلمانم


نه شرقیم، نه غربیم، نه علویم نه سفلیم

نه ز ارکان طبیعیم، نه از افلاک گردانم
 

نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و مغسینم
نه از ملک عراقینم، نه از خاک خراسانم

نشانم بی نشان باشد، مکانم لا مکان باشد

نه تن باشد، نه جان باشد، که من خود جان جانانم


دویی را چون برون کردم،  دوعالم را یکی دیدم

یکی بینم، یکی جویم،  یکی دانم، یکی خوانم


اگر در عمر خود روزی دمی بی او در آوردم

از آن روز و از آن ساعت از عمر خود پشیمانم

 

الا ای شمس تبریزی چنان مستم در این عالم

 که جز مستی و سرمستی دگر چیزی نمیدانم