بوی عید...لبخند بچه ها...درختای کریسمس که از داخل خونه ها چشمک میزنه...بابانوئل خندان توی فروشگاه ها...کیسه های خرید که دست کوچیک و بزرگ به چشم میخوره...درختهای چراغونی توی خیابونها...بوی عید می یاد ولی بوی عیدی که شبیه بوی عید حاجی فیروز و سفره ی هفت سین نیست.

دیروز یه آدم خیلی موفق بهم گفت: اگه نتونی ایران رو برای همیشه فراموش کنی هیچوقت نمیتونی اینجا طعم خوشبختی رو بچشی. روزی که ایران برای همیشه برات تموم بشه و دیگه برنگردی و پشت سرت رو نگاه نکنی. روزی که اینجا رو با همه ی پستی و بلندیهاش بپذیری و فکر برگشتن رو از سرت بیرون کنی. روزی که همرنگ جماعت شدی و مثل بقیه زندگی کردی. روزی که هرچی تو ایران داشتی رو دور ریختی و دیگه دلت براش نتپید... اونوقت میتونی اینجا زندگی کنی وگرنه اگه بخوای همه ی حد و مرزها و اعتقادات و افکارت رو نگه داری موندنت بی فایده هست.

خواستم چیزی بگم...و دفاع کنم..از اعتقاداتم ...افکارم...حرمتهایی که یه عمر سر سفره ی پدر و مادر یاد گرفتم... ولی سکوت کردم چون حرفش با همه ی تلخی که داشت حقیقت داره! یا باید ایران رو برای همیشه پشت سرم نگه دارم و همه ی راه های برگشت رو جلوی خودم ببندم یا اینکه ...