*

خدا که شاد است پس این خدای حکمران دلهای غمگین  را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که وقتی سرمان را پایین بیندازیم و به خود بنگریم پیداست... پس اینکه باید سرمان را بالا بگیریم و به خدای ناپیدا بنگریم را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که با ما می چرخد و می رقصد در لحظه های شاد و روشن... پس این خدای گریان و درخود فرورفته، در کنجی تاریک را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که عاشق عاشق شدنمان است حتی وقتی نگاهی ساده در دلمان مینشیند... پس این خدای گریزان از عشق زمینی و منحصر شده در عشق ماورایی را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که نزدیک است..گفته اند حتی نزدیکتر از رگ گردن... پس این خدای دوردست آسمانها را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که میخندد ...پس این خدای  اجابت کننده ی چشمان گریان را چه کسی یادمان داد.

*

یادم باشد نگاهی بیندازم به این کتاب هزار رنگی که صدها هزاران سال است از رویش مشق می نویسیم؛ تا ببنیم چه کسی پای آنرا امضا کرده...