چرا هیچکس نمیفهمه من چی میگم....؟!!!

چرا من هرچی میگم بقیه باز حرف خودش رو تکرار میکنه... هرچی میگم بابا من اصلا دارم یه چیز دیگه میگم. باز فکر میکنه همونی که فکر کرده حرف منه..در حالی که اصلا اشتباهی حرفم رو برداشت کرده...اونقدر داد زدم که خسته شدم...اونقدر گفتم که دیگه نمیخوام هیچی بگم.

وقتی اونایی که با زبون خودم حرف میزنن نمیفهمن چی میگم دیگه از شماها چه توقعی دارم.

نه! دیگه حرفام رو داد نمیزنم. حتی آهسته نجواشون هم نمیکنم. دیگه اصراری ندارم بفهمن چی میگم... فهمیدن نفهمیده های دلم فقط به درد خودم میخوره و بس.

حالا به خوبی میفهمم این حرف خلیل جبران رو:

و اما من آن ذات پنهانی و بزرگ من که او را " من " می نامم ، راز ناشناخته ای است که در اعماق وجودم ساکن است و کسی جز من نمی تواند آن را درک کند و برای همیشه آنجا پنهان و دست نیافتنی باقی خواهد ماند . ای دوست من ! نمی خواهم ، هر چه می گویم باور کنی و هر چه را که انجام می دهم ، بپذیری ، زیرا سخنانم چیزی نیست جز انعکاس اندیشه های تو و کردارم چیزی نیست جز سایه های آرزوهای تو !

تا حالا اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم. دیروز برای سمانه نوشتم که احساسم از دنیا یه هیچ بزرگه...بعد از این همه سال تازه فهمیدم که برای هیچ دست و پا میزدم و تقلا میکرم.

دلم سکوت میخواد... یه سکوت آروم و ساکن. دلم آرامش بعد از طوفان میخواد. همین!