چه لذتی داره که خدا درون آدمها پنهان باشه...اینکه اونایی که خدا رو تو بوق و کرنا کرده اند و های و هوی به راه انداخته اند را ببینی و فکر کنی اگرچه اونها میتونن آدمهای خیلی بزرگی باشند ولی تو با همه ی کوچیکی رفتارت...روحت و قلبت یه روزن نوری داشته باشی که نخوای اون رو با هیچ چیزی عوض کنی. بدونی که چقدر خطاکاری..چقدر گناهکاری ولی هنوز لبخند خدا رو کنارت احساس کنی. چقدر احساس خوبیه که خدا رو در دلت داشته باشی نه زبانت و رفتارت. چقدر قشنگه که سبک باشی از هرچه الفاظ و القاب و تحسین های عارف و عالم ها...وقتی آنها در اوج عبادات و ریاضت ها برای درک خدا هستند... چون کودکی سبکبال دنبال رد بال پرندگان در خط آبی آسمان باشی و خدا را ببینی که روی ابرها روی بال باد به سبکی خیال تو در پرواز است.

چقدر این جمله دکتر شریعتی رو دوست دارم:

"ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم ."

التماس دعا تو این روزای قشنگ