هر که دلارام دید از دلش آرام رفت      چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

 یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم       پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت       سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق      خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر                طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی        حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت     آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان           راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی      می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

.

*************************************************

.

زان دلارامی که او را نام نیست            یک دل آرام در ایام نیست
من چه گویم غیر غم افسانه ای                چون ندارم غیر او جانانه ای
چون زلیخا در جهان کم یار نیست             چون تو یوسف در جهان دلدار کیست
در میان شهر غم میخانه هاست               لیک همچون دوست ساقی در کجاست
زان می عشقم بده پیمانه ها                  تا ز عشقت سر کنم افسانه ها...