من و مجسمه...

 

هر دو مخلوطی از خاک و آب.

 

 از جنس هم ولی...

 

 

 

فرقی هست بین من و او...

 

 

 

گاهی...

 

 وقتی این بار بر دوشم سنگینی می کند.

 

وقتی خسته می شوم از امانت

 

وقتی دلم لک می زند برای لحظه ای سکون و سکوت.

 

لحظه ای هیچ بودن...هیچ نبودن...

 

وقتی روحم فریاد می کشد و نمی توانم خاموشش کنم.

 

 غبطه می خورم به مجسمه ها...

آیا او هم غبطه می خورد به من...

 

به این مجسمه ی با روح

.

به این انسان آفریده شده در رنج؟!