هنر ایرانی...هنری آمیخته با عرفان و عشق...هنری که اگرچه جای خود را به تقلیدهای کور و بی احساس مدرنیته داد ولی هنوز هم در عین بی اعتنایی ها، با غرور سر بر می آورد از تاریخ گذشتگانمان تا بیاد آوریم که بوده ایم و چه شده ایم...

 آرمان شهرهایی که اینک میرود تا به افسانه ها بپیوندد؛ روزی واقعیت داشت در کوچه پس کوچه های شهرهای ایرانی...

براستی کشورهای مهد شهرسازی و معماری نوین؛ با اینهمه بوق و کرنا برای آسمانخراشهای فوق مدرنشان؛ حاضرند چه بهایی بپردازد تا از چنین میراث غنی از معماری و هنر برخوردار باشند...؟!!

 

  "برای دیدن گزارش مصور روی عکس را کلیک کنید"

داستان خانم و آقای جلالی داستان زن و مرد زنده دلیست که از آنسوی جهان آمدند تا هرچه در پی سالها تلاش اندوخته بودند در پای خانه ای بریزند که ؛در پس مخروبه های به جا مانده از آن ؛ هنوز عطر روح بزرگ مردی که چهارصد سال پیش در آن زیسته بود جریان داشت. گویی شیخ از آنسوی قرون آمده است تا خانه ی محفوظ مانده از هجوم  آجر وآهن های بی روح را به کسانی بسپارد که دگر باره زنده اش کنند به نام عشق. درود بر این زوج زنده دل... که به چه شایستگی حق خود را به آب و خاکشان ادا کردند و چه زیبا ترجیع بند معروف شیخ  در گوش جانشان نشست که:

... او خانه همی جوید و من صاحب خانه

-------

دوست دارم یه روزی تو یه همچین خونه ای زندگی کنم... رویام یادت بمونه :)