یه آدم معمولی که مثل ما سوار اتوبوس و تاکسی میشه..توی صف نون وایی می ایسته تا نون بخره ...صبح ها بلند میشه و میره سرکار...همین آدمی که هر روز میبینیمش...یه روز می یاد و میگه من منجی شما هستم!

 

 خیلی از مردم مخصوصا کسایی که میشناسنش..شروع میکنن بد و بیراه گفتن که:  ما که تو رو خوب میشناسیم...یکی هستی مثل خودمون! دیگه دنیا اینقدر هم بی در و پیکر نیست که تو بخوای بشی منجی اون! دیگه این بازی ها قدیمی شده که به نام خدا و پیغمبر و مسیح بخوای جیبهات رو پر کنی. اگه خدا میخواست منجی برامون بفرسته از تو بهتر پیدا نمی کرد؟! لااقل کسی که آدم وقتی نگاهش کنه یه تفاوتی بین خودش و اون طرف ببینه؟!!

 

با این حال عده ای پیش خودشون میگن: شاید راست بگه!! شاید واقعا منجی باشه! و ناگهان صدای رسانه ها در می یاد که یه مرد شیادی اومده که میخواد از سادگی مردم سوء استفاده کنه و پولی به جیب بزنه و اطرافیان هم مدام بهشون میگن: این آدم شیاده...یه روز به خودت می یای و میبینی تمام مدت داشتی فریب جاه طلبی هاش رو میخوردی. تا فرصت داری از او فاصله بگیر. اگه رهاش کنی از خشم خدا در امان میمانی...و بیشتر اون افراد با تردید فکر میکنن: چرا باید از کسی پیروی کنیم که ممکنه یه روزی معلوم بشه که شیاد بوده و به خاطرش تقاص پس بدیم...؟

 

 یه عده ی کمی میمونن که و زیر بار حرف دیگران نمیرن. شبی بهشون تلفن میشه و گفته میشه:میدونم خونه نداری...دنبال کار میکردی..میخوای با فلان دختره یا فلان پسره ازدواج کنی ولی پولش رو نداری... اگه دست از همراهی این فرد برداری بهت یه خونه ی سیصد متری توی برج فرمانیه میدیم...صد ملیون تومن پول تو حسابت میریزیم و مدیرعامل فلان شرکتت میکنیم. و اون فرد فکر میکنه: چقدر خوب میشه اگه از این مستاجر نشینی خلاص بشم...یه خونه توی برج فرمانیه؟!! با صد میلیون تومن پول چه کارایی که نمیتونم بکنم؟ اگه مدیرعامل فلان شرکت بشم بالاخره میتونم یه سری توی سرا بلند کنم...اصلا از کجا معلوم که این آدم واقعا منجی عالم باشه... اینکه مثل خودمون یه لا قباست و توی پول اجاره خونش هم مونده..حتی اگه منهم کنارش بمونم با این عده ی کم کاری از پیش نمیبره. در آخرباز من میمونم و همین زندگی نکبت بار. منجی من الان پول و خونه ست. پس چرا از این فرصت طلایی دست بردارم؟!

 

ولی یه عده که به او ایمان دارن قسم میخورن همراهش بمونن و میگن: نه ما فریب این حرفها رونمیخوریم و تا آخرین نفس کنار این مرد هستیم. همون شب بهشون زنگ میزنن و میگن: اگه دست از همراهی این مرد دیوانه برندارید ...خودتون پدر ..مادر و زن یا شوهر و بچه هاتون رو به فجیع ترین وضع میکشیم. و اون آدم فکر میکنه...بابا ما قبل از این داشتیم یه زندگی عادی میکردیم...این آدم قراره زندگیم رو سر و سامون ببخشه نه اینکه خونه خرابمون کنه...فامیلم چه گناهی دارن که باید بهای کله خرابی من رو بدن؟ نه من خانوادم و زندگیم رو نابود نمیکنم. سرمون تو لاک خودمون باشه بهتره!

 

اون مرد فریاد میزنه: کیست مرا یاری کند؟ هفتاد و دو نفر؟ نه!! شاید تعداد کسایی که کنارش میمونن به انگشتهای دست هم نرسه. بازم دم اونایی گرم که لااقل در آخرین لحظه ها به خاطر پول و مقام و تهدیدها تنهاش میذارن!! فکر میکنید اونایی که دست یاریشون رو پس کشیدن کی بودن؟ اونا هم یه آدمهایی بودن مثل ما که نمیخوایم آب تو دلمون تکون بخوره...

همین خود من، شاید از اولین کسانی بودم که خودم رو کنار میکشیدم...!! خدا رو شکر که توی اون زمان نبودم! لااقل الان میتونم سیاه بپوشم و مثل هزارها قدیسه پرست؛ کسانی رو که صدها سال قبل مردی چون او رو تنها گذاشتند لعنت کنم!!! خدا رو شکر که وقتی گفت:"کیست مرا یاری کند؟" اونجا نبودم.

 ________________

*ممنون از وبلاگ ستاره ی دنباله دار که کد این آهنگ قشنگ رو برام فرستاد.