تو بلاد کفر! یه روز با چندتا آمریکایی حرف از این بود که اجداد آمریکایی ها وقتی پا به اون سرزمین گذاشتند،شعارشان صلح و آزادی بود ولی حالا اون کشور مظهر جنگ شده و به خاطر نفت، خون خیلی آدمها ریخته میشه...  من طبق عادت و با هیجان ژست سیاسی گرفتم و از سیاست غلط بوش حرف زدم که همه ی مصیبت های این مملکت به خاطر سیاست های غلط اوست. در همون حین یه زن آمریکایی- که اوضاع اقتصادی خوبی هم نداشت- نگاه معناداری به من انداخت و گفت: بوش رییس جمهوره این مملکته و نام کشورم همراه با اوست.. و ما حتی اگر از سیاستی که در پیش گرفته ناراضی باشیم؛هیچوقت در موردش اینطور صحبت نمیکنیم. راستش این حرف من رو حسابی سر جام نشوند!

 

 روز دیگه ای توی ایستگاه اتوبوس به خاطر تاخیر اتوبوس؛ همه دیرشون شده بود و حتی اتوبوسی که اومد هم خالی رد شد. هیچ کسی اعتراضی نکرد و همه آروم برای اتوبوس بعدی که بیست دقیقه بعد می اومد منتظر موندند. و تنها کسی که غر زد من بودم!!! همونطور که عصبانی بودم داشتم فکر می کردم که: بابا اینا دیگه کین..؟!! اگه تو ایران بودم الان صدای همه در اومده بود و جد و آباد راننده رو هم از قبر کشیده بودن بیرون! این اتفاقها زیاد دورو اطرافم می افتاد و من در همه حال رفتار آروم و توام با احترام دیگران رو میدیدم. اوایل این طرز رفتارها خیلی برام عجیب بود چون در ایران واقعا عادت به احترام و حرمت به دیگران بخصوص زمانی که حقی از کسی ضایع شده بود رو نداشتم.

 *

 در ایران ما تمام مدت در حال کنکاش تو سیاست...مذهب ...اقتصاد گرفته ..تا دوست و فامیل هستیم تا موضوعی و کمبود و نقصی پیدا کنیم واسه غر زدن. تو تاکسی.. تو مترو.. تو خیابون.. تو فیلمها.. و کانالهای ایرانی ماهواره.. اخبار و روزنامه ها همش در حال مرگ خواستن برای این و اون..افشا کردن سند مدرک جعلی فلان وزیر...و جلوه دادن جنایات و در کل رو نمایی هرچی رنج و فقر و بدبختی تو کشورمون وجود داره هستیم. کارآگاه شدیم برای یافتن تروریسم و فکر کنم میتونیم یه کتاب هزار جلدی از انوا ع و اقسام تروریست و شجره نامچه ی ایجاد تروریسم از دوره ی هابیل و قابیل تا عروس پسرخاله ی بن لادن که اخیرا تو قرقیزستان رویت شده منتشر کنیم. و از اون طرف هرچی کتاب و فیلم در مورد عشق و محبت و دوست داشتن رو با سانسور جوری تغییر میدیم که درست بشه مثل همون چارچوب تعریف شده ی ذهنمون و اگه نشه هیچ جوری سانسورش کرد اجازه ی چاپ یا پخش بهش نمیدیم....!!! (انگار اصلا هیچکسی تو دنیا شعور و قلب و روح نداره جز همون ایرانی های خاصی که خودشون هم خودشون رو قبول ندارن!) هر روز جناح راستی به جناح چپی فحش میده و چپی به راستی...این کانال تلوزیون به اون یکی فحش میده و اون یکی به این یکی...تو خیابون دو تا مسافر کش یقه ی همو به خاطر یه مسافر میگیرن و با فحشهای آبدارشون حتی بدن آبا و اجداد طرف دعوا رو هم تو گور میلرزونن.

 

تو اینترنت اولین چیزهایی که تو جستجو گر ها در مورد ایران بدست می یاد اعدام های خیابانی و تروریست و سنگسار یه دختر تا گردن تو خاک فرو رفته و بمب اتم هست. تو ایمیلها روزی چند تا عکس مسخره از یه بنده ی خدایی که شده سوژه ی دست گرافیستها و لعن و نفرین قلم به دستها دریافت میکنیم ...یه روز روسری سرش میکنن...یه روز سرش رو میزارن رو هیکل فلان هنرپیشه ی زن هالیوود تا مزحکه ی دستش کنن... و من هربار که این چیزها رو میبینم یاد اون زنی میافتم که روزی با حرفش درس بزرگی به من داد...

 

 چند وقت پیش که استاد کلاس کامپیوترم با قیافه ی حق به جانب از فساد اقتصادی فلان رییس تو فلان سازمان میگفت ناخودآگاه خنده ام گرفت. دوست داشتم بهش بگم: تو الان به عنوان یه معلم اونقدر از سرو ته کلاس هشت ساعته زدی که رسیده به چهار ساعت و نصف مطالبی که باید یادمون بدی رو خیلی راحت حذف کردی... دور از ذهن نیست که اگر جای همون کسی که اینطور داری پر حرارت از فساد مالیش حرف میزدی بودی وضع اون سازمان بدتر از اینی که هست بود.

 

خداییش شده یه بار که میخواهیم شروع به بد و بیراه گفتن به کسی کنیم از خودمون روراست بپرسیم: اگه من جای او بودم چه کار بهتری انجام داده بودم؟ اصلا تو همین جا که هستم و همین مسؤولیتی که دارم چه کاری واسه مردم و مملکتم انجام داده ام؟ اگه با خودمون صادق باشیم...خیلی از این وقتها سکوت جای همه ی اون لعن و نفرینهایی که هر روز به کاینات میفرستیم رو میگرفت...

 

فرق مملکت جهان سومی که نه! جهان چهارمی من با اون سرزمین دور پیشرفته اینه که اونا زیباییها و نیکی هاشون رو پررنگ میکنن و بدیها و نابسامانی ها و فقرشون رو تا اونجایی که بتونن می پوشونن  ولی تو سرزمین من.. حتی وقتی فلان رییس دانشگاه های آمریکایی که از چندتا دانشگاه ایران دیدن کرده و تو یه کانال ماهواره ای با تحسین از پیشرفتهای علمی و دانشگاهی ایران میگه.. چپ و راست صدتا ایرانی به اون کانال زنگ میزنن که این کارشناس داره اشتباه میکنه..ما خیلی کمبود داریم..اصلا وضع آموزشیمون پیشرفت نداره... و خلاصه ی کلام:"شما عقلتون نمیرسه که ما چقدر بدبختییییم!!!"

***

یه روزی مملکت ایران ابهت خاصی داشت...سرزمینی از خاور تا باختر گسترده...وفور نعمت و با افتخار و قدرتمند... و حالا تو بیشتر رده بندی های جهانی؛ جزء ده تاهای آخر جدول قرار گرفته. و این سوال مدت زیادی تو ذهنم بود که چرا به اینجا رسیدیم....؟!!! جوابش خیلی سخت نبود...

 

اون روزها شعار نیکان من:گفتار نیک ...کردار نیک و پندار نیک بود.مردم نیکو می اندیشیدند..نیکو حرف میزدند و نیکو رفتار میکردند. و برکت بیشتر و بیشتر برایشان فراهم میشد.

 ولی امروز پندارمون مسموم...منفی ...کردارمون  منفعت طلبانه و گفتارمون زشت و ناپسند شده تا جایی که اگه هر روز بد و بیراه نگیم. فحش و لعنت نکنیم و دستهای گره کرده امان رو برای مرگ به این و اون گفتن تکان ندیم و انگشت اتهاممان را به طرف دیگران نگیریم روزمون شب نمیشه. غافل از اینکه همه ی این مرگ گفتن ها... دشنام ها چون ابرهایی سیاه بالای سر خودمون گسترده میشن و هر روز باران مرگ و نفرین که بر دیگران روا داشتیم بیشتر از همه رنج و بدبختی رو به سر خودمون فرو میریزن.

 

 و با این همه ابرهای سیاه که هر روز بالای سرمون متراکم تر میشن. پیش بینی بارش رنج...نفرت و بدبختی بیشتر در آینده ی ایران زیاد سخت نیست...

و من هنوز میاندیشم: "خود کرده را تدبیر هست... اگر یاد بگیریم چشم و دل شسته تر دنیا رو ببینیم..." کاش دوباره گفتار..کردار و پندار نیک سرلوحه ی کارامون بشه و به جای خواستن مرگ و نابودی و براندازی، برای دیگران زندگی، مهر و اصلاح بخواهیم.