یکی از دوستام تو کماست..و شاید نیاز به شمعی داره که تو توی دلت برای برگشتنش روشن میکنی...توی این سایتها به جمع دیگر دوستدارانش بپیوندید و برای برگشتنش دعا کنید. ممنون

   شمعی برایش روشن کن

      رها کن و به خداوند بسپار

 ***

 

 

قرار به رفتنه...و همه ی رفتن همون دل کندن آخره..یک لحظه..یک آن اگه تعلل کنی همه چیز تموم شده...رسیدی جای اولت. بین ماندن و رفتن به اندازه ی یک نفسه... یه نفس که گاهی وقتها ارزشش به اندازه ی همه ی نفسهایی که تو عمرت کشیدیه...یه نفسی که به اندازه ی هزار سال ارزش داره و اونی که قدر ندونه مونده...و من چقدر دلم میخواد برم...

 

گفتم که قرار به رفتنه...نگران رفتنم نباش...فرشته مسافره...دیگه ازش نپرس که میشه برای همیشه اینجا؛ تو این خاک بمونی؟ نه نمیشه! قرار به موندن نیست. جاده پررنگ تر از همیشست...

دارم میبینم که قلمم تو این آب و خاک باز جون گرفته...باز حرف واسه گفتن داره... منم و این قلم کهنه...همینه که همیشه نیمی از من اینجا میمونه...حتی وقتی میرم.

ولی هرچیزی که پیش بیاد...یادت باشه که فرشته تو خاک اینجا ریشه داره...و هرجا که بره یادش میمونه که یه جایی هست؛ یه کسی هست که حتی بیشتر از پدر و مادر و برادر و دوستاش او رو به این خاک کهن؛  این خاک کهن خسته از شلاق روزگار؛ وصل میکنه...

حالا که جاده باز دوباره آغوش باز کرده..دیگه ازم نپرس که موندنی هستی یا نه...! فرشته رفتنیه...! من خوبم...! و چه اندازه تنم هوشیار است!!!

 

چقدر فرقه بین این رفتن و اون رفتن...ولی می دونی...! نه دیگه بذار این حرف آخرم مث یه راز بین من و خودش بمونه... ولی بدون که تا چه اندازه دلم هوشیار است.

 

حق داری بگی این دختره باز زده به سرش..حق داری...به سرم که میزنه پرت و پلا میگم ولی این پرت و پلاها بزرگترین حقیقت های زندگی من هستند...چون حقیقت های زندگی من رو تو هیچ کتاب و عرف و مذهبی یافت نمیکنی. حقیقت هایی که هر هزار سال یکبار ازشون مینویسم...به قول استاد جان یادآوری همیشه لازمه...و... دیدارمان بلندای خدا و یادبودمان همین سطور. تا چنان دیداری ...یادم تو را فراموش..!!