یکی بود یکی نبود
اون قدیما.. یه حوض کوچیک و قشنگی توی شهر قصه ها وجود داشت که همه میدونستن صاحبش علی بود..اون روزا آوازه علی و حوضش توی تمام شهر پیچیده بود و هرکی علی و حوضش رو میشناخت وقت و بی وقت می یومد و سفره دلش رو کنار حوض علی پهن میکرد و علی هم همیشه آرام وصبور به درد دل هاشون گوش میداد و غمخوارشون میشد
ولی یه روز کسی سراغ علی نیومد و علی نگران شد که چه اتفاقی برای اهالی شهر افتاده...پاشنه کفشش رو ور کشید و راه افتاد توی شهر و دید که همه مردم شاد و خرم توی شهر گل میگن و گل میشنون...دلش گرفت وقتی دید دیگه کسی حواسش به علی نبود... علی قصه ما سرش و انداخت پایین و برگشت کنار حوضش...وقتی چشمش به اون سفره بزرگ و سنگین کنار حوض افتاد اشک توی چشاش جمع شد...آخه اون سفره دل خودش بود که هیچوقت باز نشده بود...

علی و حوضش یواش یواش از یاد مردم شهر رفت و اینطوری بود که بعد از اون توی شهر قصه ها فقط علی موند و حوضش و ...

فرشته.12 Dec