گفتی: عاشق باش

گفتم: توبه کرده ام! 

گفتی: توبه بشکن!

گفتم: به چه ضمانتی؟

گفتی: به ضمانت من!  

 

و من توبه ام راشکستم به تضمین حرف تو...عهدم را با خود فراموش کردم و به حرف تو گوش کردم.بر این باور بودم که عاشقی را بهتر از من میفهمی. ولی حقیقیت این بود که تو فقط عاشقی را خوانده بودی. عاشقی را بسیار می دانستی ولی آن را هرگز نفهمیده بودی...

زمانی باورم را نسبت به تو از دست دادم که دیر شده بود...

 

مدتی بعد آن ریسمان پوسیده بالاخره پاره شد. حقیقت تلخ تر از آن بود که بتوانم باورش کنم. تو از همان ابتدا مرا شناخته بودی.اعتقاداتم را میدانستی و باورهایم را...روزی گفتی: " غرورت را خواهم شکست!" فکر نمیکردم جدی آن را گفته باشی. ولی تو غرورم را نه با هیچ چیز، بلکه با اعتقادات و باورهایم خودم شکستی.

مدتی بعد برایم نوشتی: " مرا ببخش!  روزگار بسیار بدی را میگذرانم..."

 

آن زمان چیزی را فهمیدم که تو هیچگاه نخواهی فهمید.

این واقعیت که اگرچه من توبه ام را به تضمین تو شکستم ولی خدا -به تضمین همان اعتقاداتم که به عنوان حربه علیه خودم استفاده کردی - تو را  شکسته بود... و من، هرگز برایت بد نخواسته بودم!

 

نه! پشیمان نیستم!

 

 

شاید باز هم توبه شکستم،ولی نه به ضمانت آدمها...

 " اینبار به ضمانت خود خدا توبه خواهم شکست!"