"باید امشب بروم... باید چمدانی که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست...  رو به آن وسعت بی واژه که مرا میخواند."

 

هنوز کودکی آواره ی حقیقتم...حقیقتی که اینسان آشکار در جلوی چشمانم خودنمایی می کند و من از درک آن عاجزم... چه کسی گفت ما خود سرنوشت خود را می سازیم... بیاید و ببیند هفت رنگهای زندگی مرا که هر روز به سویی می کشاندم... دیروزم در چه خیالی و امروزم در چه اندیشه ای...حتی دیروزم نیز دست من نبود...هزار تکه ی پازل زندگی من در دست کسیست که هرچه مرا بیشتر کامل میکند از آنچه شده ام و می شوم متعجب تر می شوم.... سردرگم به او می نگرم و او با چه لبخند ژرفی به من می نگرد! نشانم می دهد که چگونه همه ی تقلاهای من برای ساختن خودم بی نتیجه است و عاقبت همانی می شوم که او می خواهد... ولی مگر خود نخواستم تا کامل کننده ام او باشد!!!

 

و اینک باید بروم!  قایق کوچک سرنوشتم آماده است تا مرا به شهری پشتِ پشت دریاهای دور ببرد... چمدانم پر از خاطره است و بغض دور افتادن از تمام کسانی که گوشه ای از قلبم را به مهر خود پر کرده اند... چه کسی گفت: پس از این زندگیت آرام باد؟!!! چه حرف بیهوده ای زد! چه می دانست که من خو گرفته ام به اتفاقاتی عجیب و دور از ذهن؛ که من عادت دارم به متفاوت بودن! که من خو گرفته ام به تمام شدن و از نو آغازشدن. آنسوی دریاها صدایم میزند  و من خواهم رفت در حالی که هنوز نمی دانم چه چیز در آنجا انتظارم را می کشد؟! که من عادت دارم به انتظار کشیدن... انتظاری به معنای شیطان و صبری به معنای خدا... نیکی هاو بدی های درون من... و هنوز آن لبخند پرمعنا همراه من است!