زهی دریا که اندر وی همه غرقند و حیرانند     چو ماهی زنده ی دریا و دریا را نمیدانند

...

مولانا

 

۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

آدمهای بزرگ یا دل بزرگ دارند یا عقل بزرگ یا خلاف جهت آب حرکت میکنند.

آدمهای ماندگار اثری ماندگار بر جای میگذارند...سخنی ماندگار میگویند یا تفاوتی ماندگار در دنیا بوجود می آورند.

آدمهای عاشق دلشون بیقراره و عاشق...عقلشون عاشقه و مجنون...سخنشون  و عملشون عشقه و نور...پس بزرگ میمونن..ماندگار میمونن تا وقتی عشق زنده هست.

همینه که خیلی ها خودشون رو تو بوق و کرنا کردن که عاشقن. پشت تریبون هاشون...روی لباساشون...حتی پشت ماشیناشون...چقدر میبینی که: ان المجنون....من عاشق کوی توام...میگن و میگن که بزرگ بشن که موندگار بشن.

غافل از اینکه عاشقای واقعی بی ادعاترین ...بی بهانه ترین و خاموش ترین آدم های دنیان. اونقدر بیرنگن که دیده نمیشن. اونقدر کوچکن به مقام و منزلت ما آدما که به حساب نمی یان. دنبالشون اگه میگردی اون بالا بالا ها رو نگاه نکن... برو  بگرد دنبال تنهاترین آدمهای دنیا. بشناسشون از لب های پر سکوتشون، از نگاه های منتظرشون، خلوت اطرافشون و دستهای بی لبیک موندشون.

دنبالشون اگه هستی ... بگرد دنبال چوپان ساده ی مولانا توی همون صحرای بی نشون.

 

٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()
         
زهدت به چه کار آید، گر رانده‌ی درگاهی؟       کفرت چه زیان دارد، گر نیک سرانجامی
جهدت نکند آزاد، ای صید که در بندی       سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی
کام همه دنیا را، بر هیچ منه سعدی       چون با دگری باید، پرداخت به ناکامی
گر عاقل و هشیاری، وز دل خبری داری       تا آدمیت خوانند، ورنه کم از انعامی
۱٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

چه تدبیر ای مسلمان که من خود را نمی دانم

 نه ترسا و یهودیم، نه گبرم نه مسلمانم


نه شرقیم، نه غربیم، نه علویم نه سفلیم

نه ز ارکان طبیعیم، نه از افلاک گردانم
 

نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و مغسینم
نه از ملک عراقینم، نه از خاک خراسانم

نشانم بی نشان باشد، مکانم لا مکان باشد

نه تن باشد، نه جان باشد، که من خود جان جانانم


دویی را چون برون کردم،  دوعالم را یکی دیدم

یکی بینم، یکی جویم،  یکی دانم، یکی خوانم


اگر در عمر خود روزی دمی بی او در آوردم

از آن روز و از آن ساعت از عمر خود پشیمانم

 

الا ای شمس تبریزی چنان مستم در این عالم

 که جز مستی و سرمستی دگر چیزی نمیدانم

٢٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

بوی عید...لبخند بچه ها...درختای کریسمس که از داخل خونه ها چشمک میزنه...بابانوئل خندان توی فروشگاه ها...کیسه های خرید که دست کوچیک و بزرگ به چشم میخوره...درختهای چراغونی توی خیابونها...بوی عید می یاد ولی بوی عیدی که شبیه بوی عید حاجی فیروز و سفره ی هفت سین نیست.

دیروز یه آدم خیلی موفق بهم گفت: اگه نتونی ایران رو برای همیشه فراموش کنی هیچوقت نمیتونی اینجا طعم خوشبختی رو بچشی. روزی که ایران برای همیشه برات تموم بشه و دیگه برنگردی و پشت سرت رو نگاه نکنی. روزی که اینجا رو با همه ی پستی و بلندیهاش بپذیری و فکر برگشتن رو از سرت بیرون کنی. روزی که همرنگ جماعت شدی و مثل بقیه زندگی کردی. روزی که هرچی تو ایران داشتی رو دور ریختی و دیگه دلت براش نتپید... اونوقت میتونی اینجا زندگی کنی وگرنه اگه بخوای همه ی حد و مرزها و اعتقادات و افکارت رو نگه داری موندنت بی فایده هست.

خواستم چیزی بگم...و دفاع کنم..از اعتقاداتم ...افکارم...حرمتهایی که یه عمر سر سفره ی پدر و مادر یاد گرفتم... ولی سکوت کردم چون حرفش با همه ی تلخی که داشت حقیقت داره! یا باید ایران رو برای همیشه پشت سرم نگه دارم و همه ی راه های برگشت رو جلوی خودم ببندم یا اینکه ...

٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

*

کاش دل منهم به همین زلالی و آرامش بود آنوقت چه روشن از درون آن نمایان میشدی...و چه زیبا قلبم دریچه ای می شد رو به تو.

*

چه دورم... چه دور شده ام ...بیاب مرا...

دلم را دزدیده اند ...نیلبکت را بلندتر بنواز ...صدایم کن شاید دوباره بیابمت..شاید زندگیم دوباره رنگ نور گرفت..

شاید باز مهمانت شدم در لحظه های ناب...

*

زندگی ماشینی...آسمان خراشها...دغدغه ها و دلهره ها...هفتاد رنگها...لبخندهای از سر ادب..قانون های نفس گیر ...دلار...کار و بار و بی سر و سامانی ها ....همه چه ارزان روزهای سفید و ساده ی بدون رنگم را خریدند...

*

مرا بخوان...

شاید دلم باز آسمانی شد

شاید باز دریچه ای شد رو به زلالی

صدایم کن!!!

*

غربت من غربت دوری از وطن نیست

غربت دوری از توست...

صدایم کن!!!

شاید هنوز دیر نیست

شاید هنوز...

۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

 

*

خدا که شاد است پس این خدای حکمران دلهای غمگین  را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که وقتی سرمان را پایین بیندازیم و به خود بنگریم پیداست... پس اینکه باید سرمان را بالا بگیریم و به خدای ناپیدا بنگریم را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که با ما می چرخد و می رقصد در لحظه های شاد و روشن... پس این خدای گریان و درخود فرورفته، در کنجی تاریک را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که عاشق عاشق شدنمان است حتی وقتی نگاهی ساده در دلمان مینشیند... پس این خدای گریزان از عشق زمینی و منحصر شده در عشق ماورایی را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که نزدیک است..گفته اند حتی نزدیکتر از رگ گردن... پس این خدای دوردست آسمانها را چه کسی یادمان داد.

*

خدا که میخندد ...پس این خدای  اجابت کننده ی چشمان گریان را چه کسی یادمان داد.

*

یادم باشد نگاهی بیندازم به این کتاب هزار رنگی که صدها هزاران سال است از رویش مشق می نویسیم؛ تا ببنیم چه کسی پای آنرا امضا کرده...

 

٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

 دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت 

  آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم  

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت 

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال

خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولانا

۱٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

چرا هیچکس نمیفهمه من چی میگم....؟!!!

چرا من هرچی میگم بقیه باز حرف خودش رو تکرار میکنه... هرچی میگم بابا من اصلا دارم یه چیز دیگه میگم. باز فکر میکنه همونی که فکر کرده حرف منه..در حالی که اصلا اشتباهی حرفم رو برداشت کرده...اونقدر داد زدم که خسته شدم...اونقدر گفتم که دیگه نمیخوام هیچی بگم.

وقتی اونایی که با زبون خودم حرف میزنن نمیفهمن چی میگم دیگه از شماها چه توقعی دارم.

نه! دیگه حرفام رو داد نمیزنم. حتی آهسته نجواشون هم نمیکنم. دیگه اصراری ندارم بفهمن چی میگم... فهمیدن نفهمیده های دلم فقط به درد خودم میخوره و بس.

حالا به خوبی میفهمم این حرف خلیل جبران رو:

و اما من آن ذات پنهانی و بزرگ من که او را " من " می نامم ، راز ناشناخته ای است که در اعماق وجودم ساکن است و کسی جز من نمی تواند آن را درک کند و برای همیشه آنجا پنهان و دست نیافتنی باقی خواهد ماند . ای دوست من ! نمی خواهم ، هر چه می گویم باور کنی و هر چه را که انجام می دهم ، بپذیری ، زیرا سخنانم چیزی نیست جز انعکاس اندیشه های تو و کردارم چیزی نیست جز سایه های آرزوهای تو !

تا حالا اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم. دیروز برای سمانه نوشتم که احساسم از دنیا یه هیچ بزرگه...بعد از این همه سال تازه فهمیدم که برای هیچ دست و پا میزدم و تقلا میکرم.

دلم سکوت میخواد... یه سکوت آروم و ساکن. دلم آرامش بعد از طوفان میخواد. همین!

۱٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

 

 یه موضوع جالب در مورد مسافرایی که چند روزی در ایران میمونن و برمیگردن اینه که همه با طنز و شگفتی از دختر و پسرهایی تو ایران حرف میزنن که مدلهای عجیب و غریب خودشون رو درست و آرایش میکنن و در خیابون ظاهر میشن. اینکه مد شده دخترا میرن "تن" میگیرن تا خودشون رو سیاه و برنزه کنن. بتاکس میکنن و برای اینکه یه سانت دور کمرشون چاق شده میرن ورزش و ... راستش برای کسایی که مدت طولانی اینجا زندگی کردن خیلی عجیبه که دخترا و پسرها تو ایران این مدلی شدن و حتی حالت و تکیه کلامهای روزمره و آهنگهایی که گوش میدن هم عوض شده

یه خانمی چند روز پیش تو یه مهمونی حرف قشنگی زد که من رو به فکر فرو برد. گفت اینجا  دخترها تو مدرسه...جامعه و دانشگاه مدام دارن تشویق میشن به خود باوری و اعتماد به نفس. داشت تعریف میکرد که دخترش ابروهای زیاد و نامرتبی داره چند بار به دخترش پیشنهاد کرده که ابروهاش رو تمیز کنه تا ظاهر بهتری پیدا کنه. در آخر دختره به مادرش میگه من برای اینکه تو زندگی موفق باشم احتیاجی ندارم که ابرو بردارم. و دیگری میگفت دختر من یه کم چاقه ولی اصلا اهمیتی نمیده و میگه من همینطوری که هستم از خودم راضیم.

اینجا برخلاف اونچه تو فیلمها نشون میدن خیلی کم میبینن که دخترها آرایش چشمگیر داشته باشن و یا لباسهای آنچنانی بپوشن. ( البته استثنا توشون پیدا میشه)....ولی اونقدر خودشون رو باارزش میدونن و با اعتماد به نفسن که مردها ناخودآگاه بهشون احترام میذارن.

 

و در مورد مردها...برخلاف مردهای ایرانی که حریص نگاهت میکنن و توقع هاشون از زن همبستری و کنیزی و بچه داری و ....( البته که مردهای خوب هم هستند...در حد انگشت شمار) مردهای اینجا بیشتر دنبال محبت و صداقت زنها هستند. برای خود من این موضوع غیر قابل باور بود ولی به عینه تو محیط کار تو اجتماع و بین آمریکایی ها دیدم که چطور به زن احترام میذارن. چطور تو تمام مراحل زندگی دوشادوش زنهاشون هستند و چطور خودشون رو حتی تو خانه داری و بچه داری شریک میدونن. اونقدر که تو ایران دنبال چشم و ابرو و کمر باریک میگردن اینجا دنبال عشق و یه زندگی پایدار هستند.

و این علامت سوال مدتهاست که تو ذهن من نقش بسته...واقعا کدوم یکی مسلمون تریم...؟  میگید غرب زده شدم...میتونه اینطور هم باشه !! :)

 

 

توی تصوی بالا یه تعریف ساده از سمبول زن تو آمریکا هست...و از اون قشنگتر پوشیدگی این زن توی لباسشه...

 

٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()
By persianblog.ir