عنوان کتاب : مهمان ناخوانده

شخصیت های اصلی: خودم- خودت

نویسنده ها: من - تو - "..."

کلید واژه ها: ایران- زبان فارسی- مولانا

موضوع داستان: عشقی - تخیلی

تعداد صفحات: سیصد و شصت و  پنج روز ضربدر چهار!!!

 

بدون هیچ احساس اندوه یا افسوسی

بالاخره امروز زیر آخرین صفحه این رمان چند فصلیمون نوشتم: "پایان"

 

و این کتاب هیچوقت زیر چاپ نخواهد نرفت

٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

یه وقتی دیدن عکسات دلم رو به درد می آورد...ولی ...چند روز قبل که داشتم عکسام رو نگاه میکردم و عکس تو رو میون عکسام دیدم ...مثل همیشه عکست رو با خشم نبستم...برعکس! یه مدتی به عکست نگاه کردم و با تعجب دیدم که دیگه اثری از بغض و اندوه همیشگی نمونده...اون لحظه فقط یه افسوس بود و یه لبخند طعنه آمیز روی لبهام

نه! واقعا باور نمیکردم یه روزی اینقدر از چشمم افتاده باشی.. باور نمیکردم که روزها و هفته ها بگذره و من اصلا به یادت نیفتم...باور نمیکردم که خاطراتم با تو یادم بره..

چقدر روزگار فارغ از عشق تو بودن ذهنم رو نسبت به شخصیت واقعی تو باز کرده...خوبه که دیگه مهمون ناخوانده دلم نیستی

بعد از سالها..امروز میتونم بگم که دلم برای همیشه باهات خداحافظی کرده

میدونی؟ یه روزی فکر میکردم عاشفت هستم..ولی حالا میفهمم که عاشقت نبودم...

عشق خیلی بیشتر از اینها حرمت داره..عشق هیچوقت به این احساسی که من دارم تبدیل نمیشه..احساسی نه از روی دوست داشتن و نه از روی تنفر...یه جور احساس ترحم شاید بهتر بتونه توصیفش کنه...نه! من هیچوقت عاشقت نبودم...چون عشق تمام نمیشه..

ولی تو برام تموم شدی..مدتهاست که تموم شدی

آخر داستان من و تو هم با "پایان" ختم شد

 

 

 

 

٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

این روح بنده ...هر چند وقت یک بار هوس میکنه تو خواب به یکی گیر بده....به این ترتیب که: هی هرشب خواب اون بنده خدا رو میبینم...تا اینکه ازش یه خبری بشه یا اینکه پیغام بفرسته و حال من رو بپرسه و یا اینکه بهم زنگ بزنه و  بگه: یه مدتیه خوابت رو میبینم..خوبی؟!!!

حالا دوباره این روح بنده به یه بنده خدای "خیلی بی ربط" دیگه گیر داده و هر شب میکشونش وسط خواب ما ... خدا به خیر بگذرونه واقعا این یکی رو !!!

۱٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

 

یکی بود یکی نبود
اون قدیما.. یه حوض کوچیک و قشنگی توی شهر قصه ها وجود داشت که همه میدونستن صاحبش علی بود..اون روزا آوازه علی و حوضش توی تمام شهر پیچیده بود و هرکی علی و حوضش رو میشناخت وقت و بی وقت می یومد و سفره دلش رو کنار حوض علی پهن میکرد و علی هم همیشه آرام وصبور به درد دل هاشون گوش میداد و غمخوارشون میشد
ولی یه روز کسی سراغ علی نیومد و علی نگران شد که چه اتفاقی برای اهالی شهر افتاده...پاشنه کفشش رو ور کشید و راه افتاد توی شهر و دید که همه مردم شاد و خرم توی شهر گل میگن و گل میشنون...دلش گرفت وقتی دید دیگه کسی حواسش به علی نبود... علی قصه ما سرش و انداخت پایین و برگشت کنار حوضش...وقتی چشمش به اون سفره بزرگ و سنگین کنار حوض افتاد اشک توی چشاش جمع شد...آخه اون سفره دل خودش بود که هیچوقت باز نشده بود...

علی و حوضش یواش یواش از یاد مردم شهر رفت و اینطوری بود که بعد از اون توی شهر قصه ها فقط علی موند و حوضش و ...

فرشته.12 Dec 

٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

زمانی عشق ...لمس بزرگترین عروسکم بود که مادر آنرا از دسترسم دور نگه میداشت

زمانی عشق ستاره ای بود که معلم زیر نمره بیست در دفتر دیکته ام می چسپاند

زمانی عشق لمس دستی بود که دستانم را به سختی میفشرد

زمانی عشق لمس عمق حرفی بود که از ته دل معشوق بیرون می آمد...

زمانی عشق ا..حساس داشتن آدمی برای همه زندگیم بود

و حالا عشق شاید به سادگی دیدن لبخندی هست که کودکی رهگذر به من هدیه میدهد

حس میکنم که چطور آن دختر بچه با آنهمه زمین خوردنها و بلند شدنها  به زنی تبدیل شده... و در تمام مدت این سالها معنی نگاه مرا هیچکس نفهمید جز تصویری که هر روز صبح از داخل آن قاب آیینه ..متفکرانه به من مینگریست... احساس میکنم که حالا همانقدر برای دیگران دست نایافتنی و مجهول شده ام که برای خودم...باور کنی یا نه...اینروزها گاهی تصویر داخل قاب آیینه هم مرا نمیشناسد...

۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

متعجبم از احساس دوست داشتنی که به عشق

و احساس عشقی که به تنفر

و احساس تنفری که به دوست داشتنی ساده ختم شد...

جریانی که چندین سال از عمر مرا گرفت... همه آنچه بر من گذشت جلوی چشمانم رژه میروند . و من میبینم که چگونه در تمام این سالها برای هیچ  جنگیدم

هرگز امروزهایم را باور نداشته ام...

هرگز امروزهایم را باور نخواهم کرد...

 

۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

دیشب یه کمی دلم گرفته بود و طبق معمول همیشه گیر دادم به خدا...و توی فیس بوکم یه جمله نوشتم

جوابم رو خدا همون دیشب تو خواب بهم داد...جواب دندون شکنی بود...و من هنوز تو شوک ام..میدونی! این اولین باری بود که به خدا گیر دادم و اون هم جوابم رو حسابی داد...

جمله ای که نوشتم این بود:

خدایا میدونم که میشنوی چی میگم ولی یه لطفی در حقم بکن و "گوش " که چی میگم!

و جوابم:

"من به تو گوش میدم..این تویی که گوش نمیدی!!!"

 البته خدا لطف کرد و با ملایمت این رو به من فهموند ..اگه میخواست جواب غرولندهای من رو با پس گردنی بهم بگه که .....اوه چی میشد!!!

نتیجه اخلاقی:

وقتی تو زندگی کم می یاری به هرکی میخوای گیر بده غیر از خدا...!!!!

 

 

۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

خدا همیشه با من بود ... ولی من یادم نمی یاد کجا بودم؟!!
خدا که با من هست.. پس من چرا نیستم؟!
خدا که با من می ماند ... ولی انگار من حسابی جا مانده ام...

همیشه:" یکی بود ..یکی نبود"
ولی کاش واقعا غیر از خدا هیشکی نبود!!!

 

۱۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

 

چقدر کمرنگ شده ای این روزها...

نه! " او " را نمیگویم, "ت و " را میگویم.

ای دگرباره "ت و"!!!

به نام عشق چه دور نشان میدهی این روزها ...

کاش قاصدک باز بوی تو را بیاورد...

کاش باد این روزها دگربار از تو زمزمه کند ...

" ت و " را میگویم که مشهوری به عاشقی...

 

ای آشنای دور, قبله ام را گم کرده ام... 

باز در زندگیم طلوع کن... تا بدانم کجای زمینم!!!

٢۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()

لبخند آفیسر...لبخند تو در پاسخ....مهر آبی توی پاسپورت... دخترها و پسرهای مو بلوند با بدنهای برونزه آمریکایی کنار دهاتی های هندی و مکزیکی و بنگلادشی ... باد داغی که بیرون فرودگاه به صورتت میخورد... اتوبانهای غول پیکر و ماشین های پر سرعت و پارکینگهای مارپیچ....مک دونالد و پاپا جونز و والمارت...

سکوت تو و صدایی که از درونت نجوا میکند:

 Welcome to the tough life 

پوست می اندازی در این روزهای داغ داغ

و مجبوری همچنان لبخند بزنی!

٢۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط: فرشته - دل نوشته ها()
By persianblog.ir